از ما اصرار از پیرمرد تدارکات انکار

کتاب « دیده بان ها ایستاده می خندند » در نمایشگاه کتاب عرضه می شود. 

این کتاب شامل چندین داستان طنز دفاع مقدس است که خانم زهرا وزیری مقدم آن را ویراستاری کرده اند.

 تلاش می کنم تا موعد برگزاری نمایشگاه بخشی از داستان ها رابه نمایش بگذارم.

از ما اصرار از پیرمرد تدارکات انکار

از ما اصرار از پیرمرد تدارکات انکار.

-  حق ما رو خوردین .

-  کدوم حق برادر من که هر چی جنس از تدارکات لشگر گرفتم بین  بچه ها مساوی تقسیم کردم .

-  ما از شما نمی گذریم .

-  آخه چرا برادر ها شما جای نوه ها ی من هستید خدا را خوش نمی آد از دست من ناراضی باشید .

- خدای ما هم بزرگه .

صدای اسماعیل مسئول دسته ، پیرمرد را ازدست ما نجات داد که کم کم داشت باورش می شد در حق ما کوتاهی کرده ومظلوم نمائی ما را نیمه تمام گذاشت :

- چیه باز این پیرمرد ما رو اذیت می کنید .

-  برادر شما بیا بگو من چه کوتاهی در حق این سه تا برادر کردم .

- جدی نگیر حاج آقا بیشتر هم بهشون دادی.

برای اینکه یک وقت کم نیاوریم گفتم :

- بابا خُب نمی تونید از رزمنده  ها پشتیبانی کنید بفرمائید .

- من به عنوان مسئول دسته می گم بیشتر از این نمی تونیم فرمایش؟

-  خُب زودترمی گفتید . یه زنگ می زنیم تهران یه کامیون جنس بفرستند اینجا .

سپس چنان ژستی گرفتیم که باورمان شد واقعا کاره ای هستیم . با همان ژست به اطا ق رفتیم . بلوف آخر را همه ی بچه ها شنیدند که پس از جر وبحث اطراف ما جمع شده بودند با تعجب ما را نگاه می کردند. خودشان گاهی جر وبحث می کردند اما نه برای شکم .یکی می خواست  ظرف ها را بشوید دیگری با زور جارو را از دست دیگری می گرفت واینکه کدام بیشتر نگهبانی بدهد کار به جر وبحث می کشید .

شب بعد به قول خود عمل کردیم . بعد از شام همه در اطاق ها استراحت می کردند که با جارو جنجال همه را صدا کردیم بیایند سهمیه تدارکات شان را بگیرند . از اولین اطاق شروع کردیم با سلام وصلوات به بچه ها پرتقال ومربای اهدائی دادیم که قول داده بودیم با یک تلفن از تهران خواهد رسید . باقر یک چاقو دست گرفته بود پشت سر هم پرتقال پوست می کند می خورد ودهان بچه ها می گذاشت به شرط شیرینی پخش می کردیم . فقط یک بلند گو دستی کم داشتیم ویک چهار چرخه تحافی . روز های گذشته اگر مربا       می آوردند به هر دسته دو یا سه شیشه مربا  می رسید ما به هر نفر یک شیشه دادیم .کنار اطاق ارکان بیشتر توقف کردیم تا مسئول دسته وپیرمرد هم آمدند به آنها بیشتر دادیم . دو دست مسئول دسته پر شده بود از شیشه مربا وپرتقال احمد یک شیشه به زور در جیب شلوار او فرو کرد او حیران ما را نگاه می کرد .احمد در آخر به پیرمرد گفت :

- حاج آقا فردا هم دوباره کمک های اهدائی می رسه .

باقر که دهانش پر بود لپ هایش بادکرده وآب از لب ولوچه اش روان بودخطاب به پیرمرد گفت :

- شفارشبدین شفارش.

-  چی رو فشارش بدیم؟

باقر پرتقال ها رافروداد نفس عمیقی کشید گفت :

- سفارش حاج آقا سفارش بدین چه جنس می خواهید از تهران بفرستند .

بعد اطرافش را نگاه کرد به طرف ...

/ 0 نظر / 29 بازدید