درخت مجلل

 

 

سرکوچه ایستاد بسته سنگین را زمین گذاشت ، چند نفس عمیق کشید به درخت تکیه داد،درخت جلال.

تا انتهای خیابان ردیف درخت ها را نگاه کرددرخت، حمید، بابک، حسین، رسول.تابستان هامردم، بیشتر هم کهنسالان زیرسایه درختان روی نیمکت های توی پیاده رو می نشستندگپ می زدند،می خندیدند،خاطرات جوانی خودرا تعریف می کردند.ازکار، زندگی و پیشرفت پسرا ن خود و شیرین کاری نوه هایشان می گفتند.نوه های کوچکشان هم اطراف آنها بازی می کردند،می دویدند،پشت پدربزرگ ها سنگرمی گرفتند، ازشدت خنده ریسه می رفتند،دل آنهارامی بردند. همه از زندگی راضی بودند و از آرامش آن لذت می بردند. پیرمردها اسم درختان راهم می دانستند.می خواستند قرارنمازجمعه بگذارندمی گفتند"ساعت نُه صبح همه زیردرخت رسول".یاروزهای راه پیمایی می دانستندباید جلومسجد ، زیردرخت جلال جمع شوند.جلال پسرش.

پیرزن نفس عمیقی کشیدبوی بهار را حس کرد، صدای پای بهار را درشلوغی مغازه آجیل فروشی سرکوچه شنید.مغازه ای که آن روزها هم شلوغ بود.گروهی شماره ی کوپن های ارزاق را ازپشت شیشه مغازه می خواندند.گروهی هم ظرف روغن دردست توی صف ایستاده بودند.جلال آن روزها شب روز خود را در مسجد سپری می کرد چقدرتلاش کرده بودتا سهمیه ارزاق محل را اضافه کند، مردم به زحمت نیفتند.از یاد آن خاطره حس خوبی گرفت خودش راتوی بغل درخت رها کرد. 

سی سال پیش شب عید بودکه جلال نهال ها راآورد تابه یاد و خاطره دوستان وهمرزمانش آنها را بکارند.چند روزی که با مجروحیت به مرخصی آمده بودهم دنبال کارشهدا بود.

به تابلو، روی دیوارسنگی و زیبای ساختمان روبرو نگاه کرد،تابلو کوچه جلال. وقتی خانه یک طبقه قدیمی راخراب کردندمدتی کوچه بی نام بود.تاروزی که شهرداری روی ساختمان بلندجدید و نوساز دوباره تابلو جلال را زده بود.آن روزها کمی دست بلند می کردمی توانست تابلو را لمس کند، اماحالا دیگرآن بالا ودست نیافتی بود.   

هیچ کس نفهمید چرا روز درختکاری جلال یک درخت اضافه آورده بود.پس از مشورت آن را توی کوچه مسجدکاشتند.پیشنمازکه پای آخرین درخت خاک ریخته بود،نهال را بایک دست گرفت و روی خاک های آن راه می رفت ، دور درخت می چرخید گفت:

-   این درخت را می کاریم ، یا نصیب و یا قسمت.

جلال آب پاش رابرداشت نهال را سیرآب کرد.توی ایام محرم هم پای منبرحاج آقا و دسته هیئت ، سیراب کردن مردم با جلال بود.

 درخت زیاد بی نام ونشان نماند . عید همان سال بود که نمازگزاران دوباره کناردرخت جمع شدند و آن را نامگذاری کردند. درخت جلال. درختی که خودش آورده بود خودش کاشته بود.شکوفه هم داده بود شکوفه سیب.

ازیادآوری خاطرات دور و نزدیک خوشحال شد. خوشحال بود که همه خوشحال هستند. خم شدبسته پلاستیک را بردارد که دوچرخه ای کناراو ایستاد.پسربچه ای به زحمت تعادلش را حفظ کردگفت:

-    مادر بذارید کمکتون کنم.

برگشت ازپشت عینک نگاه کرد.کوچکی های جلال بود، جلال خودش .با لبخند رخصت داد.    

/ 0 نظر / 29 بازدید