یک جوردیگر

 

 

صبح سرد آبان ماه درایستگاه راه آهن ایستاده بودم به روز اعزام فکرمی کردم ، باران می بارید. رو به آسمان به بچه ها گفتم:

-  اصلا امروز یه جوریم باور می کنید؟

راه افتادم ساک ها را یک یک روی شانه انداختم ساک دیگر از سوی  دیگررها  شد، دور خودم می چرخیدم.کلافه شدم و گریه ام گرفت  ، با چه روئی پنج ساک را به خا نوادهایتان برسانم.

/ 3 نظر / 3 بازدید
م.وزیری

سلام... چه لحظات سختی... بغضی که نمیخواهی بترکه...اما چشمانت مرتب خیس می شود... کاش باران می آمد...

پروانه

و نمی گذرند این لحظات سخت و سنگین قدم هایت پیش نمی روند و ساکها عجیب سنگین ... وزن ساکها را تاب نمی آوری با تردید یکی از آنها را باز می کنی و.... چیزی که در آنها می بینی چفیه ای خونی و یک پلاک

فریده چوبچیان

سلام درونت چون ابر باران خورده می بارد لب فرو بسته گوش ودل به تقدیر داری و زیر لب زمزمه می کنی : پروردگارا تحمل و توان بده تا بتوانم این خبر ناگوار را به آن معصومان بی گناه بدهم . پایدار باشی [گل]