فقط یک کلام گفت

 

 

پدر و پسریکدیگر را صمیمانه درآغوش گرفتند ، خداحافظی کردند.

پسر چفیه سفید خود را به گردن پیرمرد انداخت ،چفیه مشکی اورا برای خودش برداشت. پیرمرد هم عطر گل محمدی به صورت پسرش پاشید گفت :

-   انشالله ازعملیات به سلامت برگردی .کاش من هم با شما بود.

-   اینجا کمتر از خط نیست پدر، تدارکات پشتیبان رزمنده ها ست.

پسر پیشانی پدر را بوسید ، سوار بر موتور از مقر پشتیبانی به طرف خط مقدم رفت.

ما برایش دعا کردیم ، به پیرمرد دلداری دادیم . او هم ما را به عروسی پسرش که قرار بود بعد از عملیات پا بگیرد دعوت کرد.

از آن روز به بعد گاهی متوجه می شدیم دل پیرمرد گرفته است.

 

اعلام خبرشهادت کار سختی بود. همه می خواستیم از زیر بار آن شانه خالی کنیم. نمی خواستیم حامل آن خبر باشیم . هر کدام به طرفی می رفتیم تادر مسیر راهش نباشیم. وقتی تلاش او رابرای بدست آوردن خبری دیدیم دلمان برایش سوخت.تصمیم گرفتیم دسته جمعی خبر را به او بدهیم.

هریک حرفی زد. از پیروزی عملیات گفتیم. از دشمن گفتیم و حمله های بی وقفه ی هواپیما هایش. آنقدر حاشیه رفتیم تا توانستیم خبر شهادت را به او بدهیم.

وقتی خبر راشنید هیچ نگفت . به گوشه ای خیره شد لبخند تلخی زد ، سرش را معنی دار تکان دادکه فقط ما معنی آن را فهمیدیم  فقط یک کلام گفت :
-   بمباران؟

سپس خداحا فظی کرد ، سوار موتور شد و چفیه مشکی که یادگارپدرش بود را روی صورت کشید وگرد وخاک کنان به طرف خط  مقدم رفت . 

/ 0 نظر / 7 بازدید