روز هشتم

خاطراتی از درون جعبه جنگی من

هر سال در این ایام دفترچه یادداشت کوچک جلد قهوه ای ام را ا ز درون جعبه جنگی ، یادگار آن روزهای خوش بیرون می کشم و خاطرات آن را می خوانم هر چند بسیار ساده و بی آلایش روزمرگی هفده سالگی رانوشته ام. سالها این خاطرات را فقط خودم می خواندم اما خوش دارم دیگر ان هم....

خوزستان . اهواز . اردوگاه منتظران شهادت محمدحسن ابوحمزه اعزامی 1361/1/3  از شهرری . تیپ المهدی .گردان 36.  گروهان 8  .مسئول گروهان برادر محمد رسول نادری


یکشنبه                                                    بسمه تعالی                                                      1361/1/8

طبق معمول بعد از نماز و صبحگاهی وصبحانه بعد از کمی نظافت دیگر کاری نداشتیم.بعد از نماز جماعت وناهارنیز کاری نداشتیم. بعد از ناهار گروهی از برادران ما که از کرج اعزام شده بودند وبا هم دریک اطاق بودیم به جبهه ها اعزام شدند.بعد از اعزام آنها یکی از دیگراز برادرهای خوب ما (برادر احمد ابراهیم نژاد) رادیدیم که صحبت های خوبی کرد. حدود ساعت 5 بود که نقل مکان کردیم و به کتابخانه رفتیم.بعد از مدتی تلویزیون و برنامه ها را تماشا کردیم. در حیاط با یکی از برادران قدم می زدیم که ناگهان اعلام آماده باش کردند همه آماده رفتن شدیم. قبل از اعزام شدن گروهی از خواهران اهواز و همچنین خواهر شهید رجایی به بدرقه ما آمدند. خواهر رجایی کمی برای ما صحبت کرد. در هنگام صحبت او همه گریه می کردند زیرا او با از دست دادن یکی از بهترین اعضای خانواده اش می گفت ما برای انقلاب کاری نکردیم. بعد از او یکی دیگر از خواهران صحبت کرد.بعد از آن سوار ماشین شدیم و به پادگان رفتیم.در یک خانه حدود 40 نفر مستقر شدیم بعد از شام خوابیدیم. والسلام

/ 0 نظر / 28 بازدید