بچه محل ها

 

عملیات مهمی در پیش نبود ، می خواستند بروند آخرین تحرکات بعثی ها را رصد کنند ببیند آیا آنها برای لحظه تحویل سال فکرپلیدی برای تجاوز دوباره به روستا های اطراف شهر مهران درسردارند یاخیر.

هرچند آن شب پایان اسفند ماه برای عراقی ها بیشترشب عید و شادی بود تا ایرانی ها. زیرا می دانستندایرانی ها آنقدرمردهستندحداقل شب عیدعملیاتی نداشته باشند. چهار رزمنده بسیجی نزدیک سنگر کمین دشمن مخفی شده بودند. فرمانده شان آماده می شد همراه بی سیم چی جلوتر برود. با اشاره سر دو نفر دیگر را پیش خواند،آرام نزدیک گوش آنها گفت:

-   ما توی سیم خاردارها معبر باز می کنیم بعد شما حرکت کنید، اشتباه کنید تنبیه می کنم ها.

آن دو که باهم رفیق بودند و از یک محله ، داوطلبانه آمده بودندجبهه قبول کردند.مدتی بعد با اشاره فرمانده بچه محل هاحرکت کردند.اول یکی که چاق تر بود رفت توی حفره سیم خاردار و مثل همه چاق ها گیرکرد.

بایک تکان به هیکلش ، لرزه ای به کلاف سیم های خاردار در دوطرف می انداخت،سر وصدا بلند می شد. دوستش میخواست کمک کند، او را به جلو هل می داد، گوشه و کِنار لباس دوستش بیشتر به خارهای تیزِ سیم گیر می کرد.

فرمانده ازدیدن آن  صحنه مضحک خند ه اش گرفته بود،اماحرص می خورد.بی سیم چی هم ازدیدن آنها در آن وضعیت، ریسه رفته بود.زیرپای دشمن خطرناک، وسط میدان مین ،توی سیم خاردار، نه راه پس داشتند نه راه پیش.

فرمانده داشت برای رفیقش که مدتی پیش همان جاشهیدشده بود فاتحه می خواند، سری به تاسف تکان داد،آرام گفت :

-    لورل هاردی نخواستم ، نمی خواد شما زحمت بکشیدما می ریم شناسایی رو انجام می دیم بر می گردیم ، فقط سعی کنید برگردید سر جای اول.

بچه محل ها به هم نگاه کردند خندیدند. پایان ماموریت موفق، هنگام برگشت بچه محل چاق به فرمانده گفت:

-   برادر چی شد یاد لورل هاردی افتادی؟

-   آخه اونها هم خیلی باعث خنده مردم بودند، مثل شما ها.

-   آهان ، پس ما هم جای جریمه هم برا شادی روح لورل هادری فاتحه می خوانیم.

/ 0 نظر / 12 بازدید