رفیقان می رو ند نوبت به نوبت...

 

بخشی از کتاب ( مشق از روی دست فرشتگان): 

 

همسر جانباز صفرعلی رضایی از زندگی‌شان می‌گوید:

 

قبل از انقلاب در سال 1353 ازدواج کردیم. انتخاب ماه ازدواج از سوی ایشان بر اساس نام کوچکم انتخاب شده بود. سادگی و اخلاق در آن زمان که هنوز کسی پایبند به آن نبود برایش مهم بود.

 

اول ازدواج، در کاخ گلستان در بخش نجاری کار می‌کرد. کار تخصصی و خوبی داشت. با شروع جنگ کلا کار آن جا را رها کرد و راهی جبهه شد. پس از بازگشت در ستاد پشتیبانی و امداد جنگ استان تهران، جهاد سازندگی و بنیاد جانبازان به صورت مأمور، مشغول به کار شد. تا بازنشستگی در بنیاد جانبازان کار کرد. بعد از بازنشستگی هم مدتی در شهرداری کار کرد تا دیگر بیماری های ناشی از جانبازی مانع از ادامه کار شد.

سال 1362 یک شب ساعت دو نیمه شب زنگ زدند. در را باز کردیم دیدم ایشان آمده. بعدها فهمیدم از بیمارستان با آمبولانس آمده بودند اما آمبولانس را سر خیابان نگه داشته بودند و مدارک پزشکی را هم مخفی کرده بودند تا ما در بدو ورود از مجروحیت مطلع نشویم.

خیلی صبور است و این زبانزد همه است. با هم مشکلی نداشتیم اگر هم حرفی می‌شد بخاطر این بود که چرا همه وقتش را صرف کار کرده است.

رفتارشان با مردم و همسایه ها بسیار خوب است و تا جایی که توان دارد برایشان کار خیر می‌کند برای همین هم در محله او را به عنوان معتمد محل می‌شناسند.

در زندگی شخصی تا بحال هیچ مشکلی نداشتیم. نه از غذا ایراد بگیرند یا اعتراضی کنند. خیلی راحت با هر شرایطی که من بوجود بیاورم کنار می‌آید و رضایت دارد. تاکنون حتی یکبار هم به هیچ چیز غذا، لباس، خرید، رفت و آمد و... اعتراض نکرده است.

اصلا دنبال تجمل و اسراف کردن نبود و نیست.

خیلی اهل تفریح و گشت و گذار بود اما با شروع جنگ همه را کنار گذاشت. بعد هم که در بنیاد برای جانباران کار می‌کرد تقریبا تمام ساعت روز در اختیار جانبازان بود.

به علت مسئولیت کاری همیشه برای جانبازان برنامه سفر تفریحی و فرهنگی می‌گذاشت. با بسیاری از جانبازن دوستی خانوادگی داریم. آنقدر دو نفری مراسم خواستگاری و ازدواج برای جانبازان رفتیم. حتی با ماشین شخصی خودمان برای خرید ازدواج می‌رفتیم.

گاهی که اختلافی بین خانواده جانبازان بود با هم می‌رفتیم. تا صبح حرف می‌زد کمک میکرد و برای اختلافات خانوادگی آنها جلسه می‌گذاشتیم. با هم سفر می‌رفتیم زیارت می‌رفتیم. همه بیمارستان‌ها او را می‌شناسند. برای پیگیری کار جانبازان با هم می‌رفتیم. بعد از شهادت جانبازان، از برپایی مراسم‌ها و حمایت از خانواده و سرکشی رسیدگی به مشکلات خانواده‌ها فعالیت می‌کرد.

چندین نفر از جانبازان که نا امید شده بودند یا مشکلاتی داشتند با تشویق و حمایت‌های ایشان وارد فعالیت اجتماعی شدند. درس خواندند، پیشرفت کردند و الان با مدارک بالا مشغول کار هستند.

به مادرش بسیار احترام می‌گذاشت. همیشه می‌گفت حرف حرف مادرم است. مادرش هم او را بسیار دوست داشت و خیلی جاها همراهش می‌رفت و کمک می‌کرد. یک شب با ماشین بنیاد آمد خانه. وقتی مادرش متوجه شد همان شب او را وادار کرد تا ماشین را به بنیاد برگرداند و با ماشین خودش بیاید که این کار را انجام داد.

خیلی از جانبازان، مادر ایشان را مثل مادر خودشان دوست داشتند. گاهی مخفیانه می‌آمدند و از او پیش مادرش تعریف می‌‌کردند و مادرش می‌گفت باز اون چیزی که من از صفرعلی می‌دانم شما نمی‌دانید اینقدر خوب پسرش را می‌شناخت.

بارها همراه جانبازان به سفرهای زیارتی می‌رفت اما چند برابر یک فرد سالم کار می‌کرد و به آنها کمک می‌کرد.

یک بار شب عید که او جبهه بود مادرش یک ماهی سفید برای ما گرفت. نصف ماهی را نگه داشتم تا بعد که از جبهه آمد به اتفاق بچه‌ها خوردیم.

توی خانه هیأت داشتیم، باران گرفت و از سقف حیاط آب می‌ریخت. خودش به تنهایی بدون اینکه به پسرها بگوید با همان بیماری آن را تعمیر کرد اما بعد راهی بیمارستان شد.

خیلی پیش آمد که به افرادی کمک کرده بود اما وقتی خود او نیاز به کمک داشت آن افراد شانه خالی کردند. گفتیم دیگر با آنها کاری ندارد اما دوباره برای آنها مشکلی پیش می‌آمد مثل روز اول برایش کار می‌کرد و کمک می‌کرد.

 

/ 0 نظر / 33 بازدید