عشق قاسم

 

بچه ها توی پیاده روکنار تیربرق چادرهای مشکی مادرشان را به هم  بسته خیمه راه انداخته بودند ، تعزیه بگیرند. قرار گذاشتند هرکدام چیزی بیاورد پرچم ، لباس ، چادر ، زیلو ، کتری ، استکان و...

کوچکترین آنها که چیزی نداشت بیاورد خودش را جلوی پای سرباز قرمز پوش روی زمین انداخت گفت :

-        من می شم بچه خیمه ها ، منو بزنید.    

/ 2 نظر / 3 بازدید
م.وزیری

سلام... خیلی زیبا بود..اشک همه را ... بچه زدن نداره [ناراحت]

فریده چوبچیان

سلام ایثار را باید آموخت ، آن هم از کودکان .این پاکان صادق که جز حقیقت نمی بینند. کاش همچنان کودک بودیم . اثرگذار بود