آخرین آدرس

نوع کارپیرمرد ، ساعت کار او را تعیین می کرد. نمی توانست مثل بقیه وسط روز برود درِخانه کسی را بزند، پیغام بدهد.کاری که از جوان ترها ساخته نبود . وسایلش را جمع کرد دفترچه جلد چرمی اش را برداشت با خودکار قرمزکنارآخرین آدرس علامت زد، عکسی از وسط دفترچه روی زمین افتاد. خم شد آن را برداشت ،عکس پسرش رضا که کناریک تانک ایستاده بود و به تازگی یکی از همرزمانش برای پیرمردآورده بود. خیره آن را نگریست. دفترچه را بست توی جیب اورکت گذاشت. دفترچه ای که با خط خوش  روی آن نوشته بود آدرس بهشت.

همیشه چند بارآدرس ها را مرور می کرد اما آن شب آدرس آخررا فقط یک بارخواند. وقتی زنش فهمیده بود که شغل همسرش با آدرس و رساندن پیغام سروکار دارد گفت:

- خوبه حاج رحیم به سلامتی رضا که از جبهه برگشت خودت می تونی کارت عروسی پسرمون رو پخش کنی.  

بهتربود غروب ، وقت نماز و اوقاتی که همه ی اعضای خانواده دورهم جمع بودند او به سراغشان می رفت، سبک سنگین می کرد، بزرگ تر یا یکی از اعضای خانواده را پیدا می کرد، او را با خود همراه می کرد و دست آخر خبر شهادت فرزند خانواده را اعلام می کرد. طی چند سال هیچ وقت این کار برای او عادی نشده بود.

آخرین آدرس را مرور کرد، ...پلاک بیست. سرکوچه موتور را خاموش کرد ، آن را دست گرفت به طرف آدرس رفت. دوباره اضطراب داشت.پسرجوانی از دورسلام کرد از روی جوی وسط کوچه پرید واز کنارش گذشت. همیشه قبل از زدن زنگ خانه ها ذکر می گفت  صلوات می فرستاد و زنگ می زد. می رفت می نشت چای می خورد ، موقعیت را که مناسب می دید سرافکنده ، بریده بریده خبر را می رساند. وقتی کلمات را ادا می کرد صدایش چنان می لرزید گوئی همه تارهای صوتی حنجره اش آسیب دیده اند.

به زحمت موتور را روی جک کشید .دفترچه اش را برداشت صلواتی فرستاد وشاسی زنگ را فشار داد. خبری نشد ، دوباره زنگ زد. صدایی کشیده شدن دمپایی روی موزائیک  ازتوی حیاط خانه شنیده شد. لامپ سردرحیاط روشن شد،صدای درچوبی بلند شد و درروی پایه چرخید. زنی که چادر نماز سفید به سرداشت سرش را بیرون آورد به چپ وراست نگاه کرد، با تعجب پیرمرد را نگاه کرد که اشک توی چشمانش جمع شده بود، گفت :

سلام  ، حاج رحیم مگه کلید نداری ، چرا زنگ می زنی.    

/ 0 نظر / 20 بازدید