آرامش نگاهش

 

چشمانم رابسته بودم آفتاب مستقیم توی صورتم می تابید داغی آن تشنگی را بیشتر کرد. آن قدرخون ازبدنم رفته بود که رمقی برایم نمانده بود. درد استخون های خردشده‌ دست ها، زخم های زیاد ترکش ها،  امانم رابریده بود.هلهله بعثی ها بالای سر شهدا درآورتر بود که با صدای شلیک هر تیر بیشتر می شد.

سایه ای‌ میان من و خورشید حائل شد، بی رمق چشمانم راباز کردم. افسر بعثی درمیان شُهدا و مجروحین می چرخید باکُلت شلیک می کرد.

حسین نزدیک من افتاده بود.به صورتش خیره شده بودم که صدای شلیک تیر و تکان ناگهانی سرش مرابه خود آورد، نوبت من شده بود. عکس امام که روی جیب حسین بود به من لبخند زد، من‌ هم‌ لبخند زدم؛ آرامش‌ همه‌ وجودم‌ را فراگرفت.

با رضایت‌چشمانم‌ را بستم منتظرشنیدن صدای شلیک ماندم.صدای اصابت سوزن کلت روی آهن نشان ازتمام شدن فشنگ ها می داد، افسر بعثی فریاد زد:

-  نقل الی سجن.

---------------------------------------------------------------------------------------------

*نقل الی سجن =  انتقال به زندان

/ 1 نظر / 21 بازدید
م.وزیری

سلام... گاهی این موقعیت های خاص انقدر نفس گیر است که نمی دانی به کجا رو کنی..چشمانت را می بندی و ... طنزش می شود: (خدای مهربان می گوید : امشی .... برو بعد حسابتو میرسم )[لبخند]