محافظ خاک

خاک

نیلوفرچنان دورشاخک های مین والمری پیچیده بود که گوئی آنها را برای هم ساخته اند، عاشق ومعشوق. از یک مشت تخم گل نیلوفر که به میدان مین ریخته بودند فقط آن بوته زیر سایه والمری رشد کرده بود.

نیلوفرکه هم صحبت خوبی پیدا کرده بود پرسید:

-       توکی هستی ، توی این بیابون برهوت ، چه خاصیتی داری؟

والمری که مدتها بود تک و تنها مانده بود به نیلوفر نگاه کرد،گفت:

-       من یک مینم. یک مین والمری ، جهنده.

-       جهنده، دیروز هم یک جونور این دور و بر می چرخید اون هم جهید و رفت،مین بود؟

-       نه شایدحشره یا پرنده ای بود.

-       نگفتی تو این جا چی کار داری؟

-       گفتم که من یک مینم یک مین محافظ ، من رو اینجا کاشتندبرای اینکه از اون سنگرحفاظت کنم.

نیلوفر سرچرخاند تازه متوجه سنگر قدیمی شد، گفت:

-        سنگر ، سنگر دیگه چیه؟

-       سنگر، سنگر دیگه از سرباز ها محافظت می کنه.

نیلوفردقیق ترنگاه کرد ، پسر های جوانی  را توی سنگر دید پرسید :

-       سرباز ، سرباز دیگه چیه؟

-       سرباز سربازه دیگه ، ازخاکش محافظت می کنه.

-       آهان خاک ، خاک رومی شناسم ، پس من هم یک مین هستم یک مین جهند.

مین والمری که انگار بهش برخورده بود یک موجود نرم ولطیف مثل گل نیلوفرخودش را داخل خانواده مین ها کند با اعتراض گفت:

-       نه جانم شما مین نیستید .

-       چرا چرا هستم ، من هم یک مین هستم ، مین جهنده.

-       نه.

-       چرا خودت گفتی.

-       جل الخالق من گفتم شما مین هستید .

-       بله شما گفتید از سنگرمحافظت می کنید ، سنگر از سرباز محافظت می کنه، سربازهم ازخاک محافظت می کنه ، من هم با ریشه هام ازخاک محافظت می کنم ،پس من هم مثل تو یک مینم.

والمری به فکر فرورفت  به حرف های آن موجود لطیف و زیبا فکرکرد. نیلوفر برگ هایش را توی باد رها کرد بود و برای خودش می خواند:

-       لا لا لالا ، لالا لالا لا، من یک مینم ، یک مین جهنده،لا لا لا لا

او تا غروب شاد بود ترانه خواند، با باد رقصید و از اینکه ازخاک کشورش محافظت می کرد به خودش افتخار می کرد.

/ 0 نظر / 33 بازدید