دیده بان بومی


دو روز از ماه خرداد گذشته بود.

سرعت پیشروی نیروهای پیاده آنقدر زیاد بود که نزدیک ظهر توی شهر دنبال یک دیدگاه جدید می گشتیم. ازآنجا به بعد دیگر او با آن سن کم بلدچی ما شده بود ، با هم راه افتادیم ، زیرا بچه آن شهر بود. می گفت:

– مو خرمشهر رو مثل کف دس می شناسوم ،خو شَهرمه، خانه مانه ، یادگار همه خانواده مانه.

خانواده ای که می گفت هر کدام بعد ازشهادت به دست نظامیان ارتش بعث عراق دریک شهر دیگربه خاک سپرده شده بودند.

شوق دیدن خانه شان دیدنی بود. وقتی شنید رسیدیم نزدیک خرمشهر، خودش را به دیدگاه رساند. وقتی شنید نزدیک محله شان هستیم از پشت بی سیم همه بچه های دیده بانی را به خانه شان دعوت کرد.

وقتی شنیدخانه شان تنها سنگر دشمن باقیمانده در شهراست که مقاومت می کند، ایستاد.

گرای خانه شان را گرفت به قبضه داد، مسافت دیدگاه تا هدف ، یادگار خانواده اش را دقیق محاسبه کرد به قبضه داد. چون خرمشهر را مثل کف دستش می شناخت ، خو شهرش بود.

درجواب مسئول قبضه که پشت بی سیم با الله و اکبر پرواز گلوله را اعلام کرد ، فریاد کشید “جانم فدای رهبر” یعنی گلوله را رویت کردم .

با انفجار گلوله ها ایستاد به خانه شان خیره شد ، اشک ریخت ، خو خانه ، یادگار خانواده اش بود.


/ 0 نظر / 56 بازدید