تنها میان میدان

پدر رو به میدان جنگ ایستاده بود و جنگ شجاعانه پسر نوجوانش را تماشا می کرد. وقتی پسر جراحت های بیشماری برداشت ، خون بر روی یال و سر اسب ریخت . خون جلوی چشمان اسب را گرفت. اسب راه گم کرد و به یکباره به میان لشگریان دشمن رفت . سربازان دشمن کوچه ای در صفوف خویش و در مسیر اسب باز کردند، پسر را تنها گیر انداختند.

اسب می تاخت و صدها شمشیر ونیزه پائین می آمدو بر دل پدر زخم می زد. پدر به یکباره اسبش را هی کرد شمشیر در هوا چرخاند به میان کفتار ها زد . لشگر را تار و مار کرد پسر را از باران شمشیر و خنجر و نیزه نجات داد اما دیگر دیر شده بود.

بالای سر جوانش نشست فقط گفت : علی اکبرم  

/ 0 نظر / 27 بازدید