صید ماهی صُــبّور

                                                         

رفتارامدادگر تعجب همه را برانگیخته بود.خط که آرام می شد او برانکارد را رها می کرد ، فرز وچابک به کنار رود می رفت. رودهائی که از شاخه اصلی اروند کبیر یا اروند صغیر جدا شده بودند  ، نخلستان ها را تکه تکه کرده بودند  و مانند شریان هائی در نخلستان جریان داشتند .

گلوله ها ی دشمن  پیاپی اطراف ما  به زمین می خورد ، منفجر می شد. وقتی گلوله ای توی رود منفجر می شد ، قارچی از آب می روئید. آب بر سر و روی ما می ریخت.گاهی هم چند ماهی به بیرون پرتاب می شد.

ما درحاشیه رود خط پدافندی تشکیل داده بودیم . فاصله ما با دشمن به اندازه عرض رودخانه بود.آنجا که عرض رود کم بود ، ما به بعثی ها نزدیکتر بودیم،باید بیشتر مراقبت می کردیم. اما امدادگر بی خیال بود ، چون پسر بچه ای بازیگوش فارق از همه به کار خودش می رسید. اوبعثی ها راهم سر کار گذاشته بود. می خواستند سر دربیاورند ببیند اوچکار می کند . خمیده کنار رود و میان نیزارها سرک می کشید.

از طرفی تا ما کاری به دشمن نداشتیم آنها تلافی نمی کردند ، دنبال دردسر نبودند. زیرا هنوزعقب نشینی وشکست چند شب گذشته را فراموش نکرده بودند، سنگر های مناسبی  هم برای دفاع نداشتند .

 می دانستند به محض این که ازطرف آنها گلوله ای شلیک شود ما در جواب ، خط آنها را با خاک یکسان می کنیم ؛ چون اشراف خوبی بر مواضع آنها پیدا کرده بودیم .

امدادگرکنار رودخانه بالا وپائین می رفت ماهیانی که انفجارآنها را بیرون ازرود پرتاب کرده بود را بر می داشت داخل آب می انداخت. می گفت:

به این زبون بسته ها چه که بعثی ها به خاک ماحمله کردن اونها داشتن زندگی می کردن.

وسواس و دقت او باعث شده بود بقیه هم نسبت به ماهی ها احساس ترحم کنند .اگر او متوجه یک ماهی نمی شد به او تذکر می دادند. گاهی ماهی های مجروح را مداوا می کرد آرام در آب رها می کرد.

روزهفتم بود که ما درخط مستقر شده بودیم. هرچقدرما ودشمن تلفات داده بودیم ، امدادگر ماهی نجات داد ه بود. خط آرام بود. گاهی گلوله ای سر گردان اطراف ما به زمین می خورد. بعد از نماز و ناهارهمه درسنگرها استراحت می کردیم که آتشبارهای دشمن شروع به کار کردند. امدادگر به بچه های تدارکات کمک می کرد، گونی های خاک را کنار خاکریز نزدیک سنگر ما می آورد. وقتی یکی از گلوله ها توی رود منفجر شد امدادگر نآ خود آگاه گونی را رها کرد به طرف رود دوید. رزمنده ای که سر دیگر گونی را گرفته بود مات و متحیر اورا نگاه کرد  خطاب به ما گفت:

 چش شد یه دفعه ، موجی.

امدادگر کنار رود ، پشت نیزارها نیم خیز نشست به دور و بر نگاه کرد. آب و گلی که به آسمان رفته بود مانند باران روی سر ما که در نزدیکی انفجار بودیم ریخت . ریزش آنها بر روی ورق های حلبی پلیت ، آهنگی تکراری برای ما نواخت. اما  باران برای ما ماهی نیاورده بود.

 رود آرام گرفت ، به راه خود ادامه داد . سر وصدای ریزش آب وگل هم فرو نشست. انگار ما هم شرطی شده بودیم چشما هایمان دنبال ماهی بود. وقتی دیدیم انفجار ماهی به بیرون نیانداخته است به کار خود مشغول شدیم ، سکوتی کوتاه حکمفرما شد.

 من مشغول تمیز کردن اسلحه  بی بی کلاش  خود شدم. لحظاتی بعد سر وصدای خش خش  ازمیان شاخه های خشک  یک نخل توجه همه ، مخصوصا امدادگر را به خود جلب کرد. دقت کردیم بازتاب نورخورشیدرابر پولک های نقره ای یک ماهی بزرگ که میان برگ های بالای نخل افتاده بود دیدیم. اتفاق غیرمنتظره ای  بود . نمی دانستیم امدادگر چکار می کند. درآن لحظه فکر کردیم باید کاری انجام دهد.

او از جا بلند شد چفیه اش را به دُور کمر بست و زیر نخل ایستاد . کمی سبک سنگین کرد وبا دست  دور نخل را جستجو کرد ، جای دست وپای مناسبی  پیدا کرد و از نخل بالا رفت. سر وصدای چند نفر که او را از رفتن منع می کردند بلند شد. یکی داد زد :

آهای موجی نرو، ببیننت گرای اینجا رو می گیرن نرو بالا.

اما او بی توجه به کار خودش ادامه داد. به جثه نحیف و لاغرش نمی آمد آنقدر فرز باشد اما بود. تا نیمه نخل که رسید مشکلی نبود زیرا نی و چولان های بلند و خشک کنار رود او را پوشش داده بودند. مشکل از وقتی شروع شد که از نی ها بالاتر رفت وعراقی ها او را دیدند،آنجا را به رگبار بستند. امدادگر فرز خودش را در پشت تنه پهن نخل مخفی کرد اما از بالا رفتن دست برنداشت. ماهی هنوز در میان شاخه وبرگ نخل پیچ وتاب می خورد. همه متحیر به این صحنه نگاه می کردیم که ناگهان امدادگر با دست به ما اشاره کرد و فریاد زد :

- چرا وایسادین پوشش بدین.

آن وقت ما بخود آمدیم وفهمیدیم باید چکار بکنیم. خط آتش ما که شکل گرفت بعثی ها کم آورند و برای لحظه ای دست از شلیک برداشتند. امدادگر از فرصت استفاده کرد وخودش را بالاتر کشید. اماگوئی به عراقی ها برخورد دوباره با غیض بیشتری شروع به تیر اندازی کردند، هم ماهی را هدف گرفته بودند و هم امدادگر را می زدند ، ما را هم بی نصیب نگذاشتند ؛ معرکه ای بپا شد.

 رگبارتیر ها  به بدنه خشک نخل اصابت می کردند وتکه های آن را به چپ وراست می پراند. امید ما هم مانند شاخ وبرگ نخل هر لحظه کمتر می شد .

 دستپاچه و با عجله دوشکا را آماده کردیم و خط عراقیها را زیر آتش شدید گرفتیم . دیگران هم به کمک ما آمدند . هرکه هراسلحه ای در دست داشت به طرف خط دشمن گرفته بودیم تیر اندازی می کردیم ، جنگ تمام عیاری در گرفت. میان آتش و دود نیم نگاهی هم به امدادگر می انداختیم ببینیم چقدر به ماهی نزدیک شده بود.

 بالا رفتن از بدنه خشکِ نخل که پنج شش سال بود هَرس نشده بود سخت  و امدادگر هم  ناشی بود.

نزدیک تاج نخل ناگهان آتش دشمن شدت گرفت و امدادگر به طرف پائین لیز خورد. آستین لباسش بالا رفت پوست دستش بر روی بدنه خشک نخل کشیده می شد. محکم  با دست وپاهایش نخل را گرفت ومتوقف شد خودش را جمع کرد به بالا نگاه می کرد. گوئی پسر بچه ای  به مادر ش چسبیده باشد .

سر وصدای دشمن را که دستپاچه  وبه زبان عربی  با هم حرف می زدند از آن طرف رود می شنیدیم . آنها چه دشمنی با ماهی ها داشتند ما نمی دانستیم .

وقتی امدادگر به تاج نخل رسید دست دراز کرد وپیروزمندانه یک  ماهی صُـبـّور  که بسیار هم سنگین بود از میان نخل برداشت. یک لحظه انعکاس نور خورشید از پولک های ماهی چشم ما را زد و بعد ماهی را دیدم که در هوا چرخید وغلط زنان در وسط رود افتاد، شلاپ.

بعثی ها که انگار بصره را ازدست  داده باشند دیوانه شده و محل سقوط ماهی دروسط رود را به زیر رگبار وحشیانه خود گرفتند . چون وقتی که خاکریزشان در حال سقوط بود. امدادگر را دیگر فراموش کردند.

وقتی ابر سیاه شکست را بر بالای سرشان فرستادیم و باران  سرب  داغ برسرشان ریخت کوتاه آمدند.

لحظاتی بعد خط آرام شد. دود و گازِ باروت روی رود را پوشانده بود و دیگرما یکد یگر را نمی دیدیم.

 پیروزمندانه کنارامدادگر رفتیم. نشسته بود و آرام آرام  خراش های دستش را با باند می بست. ما با افتخار به او نگاه می کردیم اما اوبی صدا و آرام نشسته بود منتظر شنیدن صدای انفجاردیگری در اروند کبیر بود.

.

 

/ 0 نظر / 21 بازدید