غواصی روی امواج دست ها

نتیجه تصویری برای تشییع شهدا غواص


توی کوچه پس کوچه ها، ازتمام محله قدیمی فقط نام خود را روی تابلو شهرداری دید، همه چیز عوض شده بود. خانه یک طبقه قدیمی خودشان را میان ساختمان های بلندمرتبه و شیک شناخت. درخت سیب هنوز سبز بود وحیاط پر شده بود از گیاه. عکسی از او را روی درخانه زده بودند، عکسی با لباس غواصی در میان هم رزمانش که وقتی برای آموزش به یگان دریایی رفته بود، یکی از آنها گرفته بود.

 دو زن مقابل آن ایستاده بودند به آن نگاه می کردند:

-        چقدر رعنا و خوشگل بود، کیه ؟

-        بچه قدیمی این محله، مثل این که تازه پیدا شده.

-        این خانه که سالهاست خالیه خانواده ش کجاهستند.

-         پدرش که تو همون جنگ شهیدشد.

-         عجب ، خدا رحمتش کنه.

-         یه پسردیگه هم داشتن که جانبازبود، چندسال پیش که مادرشان به رحمت خدا رفت فرستادنش آسایشگاه.

هیچ کس منتظرش نبود،برای استقبال . می خواست راه آسایشگاه را پیدا کند.به خیابان اصلی که رسید تعجب کرد. مثل روزهای اول انقلاب عکس بزرگی روی وانتی، وسط خیابان در حرکت بود.  عکس خودش در کنار پدر از روزی که  از مقر خودشان آمده بود کنارشط کارون برای دیدن پسرش.

پشت وانت جمعیت زیادی را دید که مثل امواج دریا در تلاطم بودند ، دنبال تابوت او به سر و سینه می زدند گریه می کردند. مثل روزهای اول انقلاب. پیرمردی هم جلوی جمعیت روی ویلچر ، چقدر برایش آشنا بود. خندید ، پرید رفت بالای سر جمعیت.

/ 0 نظر / 16 بازدید