یک شهر دو داستان

 

 چندین شبانه روزبودکه جنگ سختی درگرفته بود.گاهی هم به جنگ تن به تن کشیده شده بود  

آتشبارهای دشمن غوغا کرده بودند، زمین وزمان را به هم می دوختند.همرزمانم تاآخرین فشنگ جنگیدند، هرکدام در یک طرف به شهادت رسیدند.مهماتمان تمام شد. روی بازگشت به عقبه رانداشتم.هرجارانگاه می کردم نیروهای دشمن بودکه واردشهرمان می شدند،خرمشهرسقوط کرد.

چندین شبانه روزبودکه جنگ سختی درگرفته بود.گاهی هم به جنگ تن به تن کشیده شده بود  

آتشبارهای دشمن غوغا کرده بودند، زمین وزمان را به هم می دوختند. همرزمانم تا آخرین فشنگ جنگیدند،هرکدام ازترس دریک طرف پناه گرفته بودند.مهمات زیادی در اطرافمان ریخته بود. از ترس چوبه های دار حزب بعث جرئت بازگشت به عقبه را نداشتیم.هرجا را نگاه می کردم نیروهای دشمن بودکه واردشهرشان می شدند، محمره سقوط کرد.

 

دیده بان بومی 

 دو روز از ماه خرداد گذشته بود.

سرعت پیشروی نیروهای پیاده آنقدر زیاد بود که نزدیک ظهر توی شهر دنبال یک دیدگاه جدید می گشتیم. ازآنجا به بعد دیگر او با آن سن کم بلدچی ما شده بود ، با هم راه افتادیم ، زیرا بچه آن شهر بود. می گفت:

- مو خرمشهر رو مثل کف دس می شناسوم ،خو شَهرمه، خانه مانه ، یادگار همه خانواده مانه.

خانواده ای که می گفت هر کدام بعد ازشهادت به دست نظامیان ارتش بعث عراق دریک شهر دیگربه خاک سپرده شده بودند.

شوق دیدن خانه شان دیدنی بود. وقتی شنید رسیدیم نزدیک خرمشهر، خودش را به دیدگاه رساند. وقتی شنید نزدیک محله شان هستیم از پشت بی سیم همه بچه های دیده بانی را به خانه شان دعوت کرد.

وقتی شنیدخانه شان تنها سنگر دشمن باقیمانده در شهراست که مقاومت می کند، ایستاد.

 

گرای خانه شان را گرفت به قبضه داد، مسافت دیدگاه تا هدف ، یادگار خانواده اش را دقیق محاسبه کرد به قبضه داد. چون خرمشهر را مثل کف دستش می شناخت ، خو شهرش بود.

 درجواب مسئول قبضه که پشت بی سیم با الله و اکبر پرواز گلوله را اعلام کرد ، فریاد کشید "جانم فدای رهبر" یعنی گلوله را رویت کردم .

با انفجار گلوله ها ایستاد به خانه شان خیره شد ، اشک ریخت ، خو خانه ، یادگار خانواده اش بود.

 

 
تاسف می خوردیم با اشک وآه
 

هررزمنده رد می شد می ایستاد ما را نگاه می کرد که هندوانه می خوردیم وگریه می کردیم. شاید فکر می کردند ما موجی های عملیات هستیم . سرهامان را به تاسف به چپ وراست می چرخا ندیم ، های های گریه می کردیم هندوانه می خوردیم .اشک ازچشما نمان سرازیر بود آب هندوانه ازلب ولوچه مان.

بعد از عملیات که به خرمشهررسیدم جاسم را دوره کردیم شیرینی آزادی شهرش را بدهد. اواز شوق دیدار خانه آزاد شده هنور خط تثبیت نشده درباغچه خانه نیمه مخروبه شان تخم هندوانه می کاشت ، گفت:

- سرصبرشیرینی هم می دم بزارید این هندوانه برسه  او وخت.

هندوانه ها رسیده بود ما بنا بروصیت جاسم میهمان خانه مخروبه اش شدیم ، شیرینی آزادی شهرش را باشیرینی شهادتش می خوردیم.

ما صبر کردیم اما او که رفته بود  برای باغچه اش از شط آب بیاورد چون مرغ مهاجری که ازپروازجا مانده باشد با ترکش خمپاره ها به نزد خانواده اش رفت.

 

باغبان شانزده ساله خرمشهر

بعد ازشکستن آخرین خط دفاعی  بعثی ها ، وارد اولین خیابان های خرمشهر که شدیم ، سینه خیز زیر آتش خودش را به وسط  میدان کشید . سرنیزه را درآورد شروع به حفرچاله ای کرد . هنوز آن قسمت از شهر توی دید بعثی هایی بود که در محاصره گیر افتاده بودند. دور وبرش را حسابی زیر آتش گرفته  بودند. نیم خیز به ما اشاره کرد ، فریاد کشید :
-   آتیش بریزید .
ما همه روی زانو ایستادیم ، خط آتشی سنگین به راه انداختیم.
درحالی که ایستاده بود خاک های زیرنخل را  با پوتین هایش لگد کرده می گفت :
- قمقمه ، قمقمه هاتون رو بیارید اینجا .
از روزی که آمده بود توی دسته شناسایی  هسته های خرما را جمع می کرد ، کنار منبع آب می کا شت . توی هر عملیات شبانه شناسایی ، یک نهال نخل خرما توی کوله پشتی  می گذاشت ، در نقطه ای از شهر می کا شت .
وقتی مقاومت دشمن را در هم  شکستیم ازکنارپیکر غرقه بخونش  می گذشتیم  ، هنوز توی کوله اش  چند نهال نخل داشت
 
 
 
 
مدافع خرمشهر
 
 
سرهنگ کلافه شده بود بعدازاین که با دوربین محل اختفای ایرانی ها را دیده بود.نمی دانستیم چه دیده است که به یکباره چون دیوانه ها قبضه آرپی جی را ازدست خالدکشید وبه طرف تنها ایرانی باقیمانده که ما را مدت زیادی معطل کرده بود شلیک کرد.
ما که قراربود سه روز دیگردرخرمشهرباشیم، نصف یک روز آن را از دست داده بودیم.
آنقدرهول شده بود که موشک نزدیک خودمان به زمین خورد ومنفجرشد.باد پرده دود وخاک انفجار را کنارزده بود که تیری ازکنارکلاه سرهنگ رد شد،سرهنگ سراسیمه میان کانال نشست. آن وقت فهمیدم ایرانی حیثیت سرهنگ را نشا نه گرفته است جواب موشک بی هدف سرهنگ را با شلیک تیری حساب شده داده بود.
به دستورسرهنگ ستونی ازآرپی جی زن ها پشت دیواربه صف شدند. قبضه دوشکا روی هدف قفل شد دونفرتیربارچی هم روی زمین درازکشیده با قطا ری ازفشنگ منتظرفرمان شلیک فرمانده بودند.
دستورآتش ِسرهنگ، جهمنی برپاکردکه نه ازتنها مدافع شهرکه ازدیواری هم که پشت آن پناه گرفته دیگرچیزی باقینماند.سرهنگ فریاد کشید:
-  آتش بس.
به ستون درپناه دیوار، وسایل مردم، ماشین های سوخته ونخل های واژگون شده دردو طرف خیابان آرام وآهسته به هدف نزدیک شدیم.دیوارهمه فروریخته بوداززیرآجرهای آن یک جفت پوتین بیرون زده بود،جوی خونی ازمیان آنهاراه بازکرده بود.دود وخاک که رفت همه دورجنازه ایرانی جمع شدیم.اسلحه بسیارقدیمی اش که گوئی آن را ازموزه برداشته بودکناردستش افتاده بود.
سرهنگ آنقدرعصبانی بود که خودش با پا آجرها را کنار زد تا صورت مدافع ایرانی نمایان شد. آن وقت بود که متوجه عصبانیت سرهنگ شدیم. عصبانیتی که با دیدن سرجنازه با سرعت اسلحه کمری اش رابیرون کشید وبه دخترکشته شده ایرانی تیرخلاص زد. دختر عربی که حیثیت سرهنگ را کشته بود.  

 

اسلحه زنان خرمشهر

 

اسیر به سختی خودش را بالا کشید تا بهتر اوضاع توی مسجد را کنترل کند. اگر می دانست از این مسجد همه مقاومت های مقابل ارتش صدام شکل می گیرد می داد آنجا را با خاک یکسان کنند ، .با همین فکر نقشه فرارمی کشید . بایداز آموزش های سخت کماندویی در آن لحظه استفاده می کرد ، خودش را به واحد تحت امرش می رساند . 

از صبح که توی جوی آبی گرفتار و به دست یکی از همین زن ها به اسارت درآمده بود ، امید داشت تا شب شهر سقوط کند ، او به دست همرزمانش  آزاد شود . اما در آن مدت چیزهایی دید که برای همیشه از نجات خود نا ا مید شد.

 درمقا بل یک گردان بهداری توی لشگر خودشان ، این طرف فقط چند زن همه مجروحان را مداوا می کرد . وقتی برای همیشه نا ا مید شد  که یکی از زن ها اسلحه ای برداشت با زنان دیگر پشت وانتی پریدند خندان به سمت خط حرکت کردند . می دانست توی خط خوشان  یک تیپ با پشتیبانی چند گردان سه روز تلاش می کرد این خط را بشکند و نتوانسته اند. آنجا بود که فهمید  آنها سلاح آن زنان  را به همراه نداشتند. 

 همان که از روز اول عملیات از توی چهره همرزمانش فرار کرده و با آنها برای اشغال خرمشهر نیامده بود . اما این طرف جای تجهیزات و سلاح پیشرفته فقط خنده بود.

 

ملوکانه

همه ما مردم عادی بودیم که دلمان می سوخت . چقدر حرص خوردیم ، پشت بی سیم فریاد کشیدیم :

- بابا ما دلواپسیم دارند شهر رو اشغال می کنند، خرمشهر از دست رفت؟

- رئیس جمهور می فرمایند خیالتان راحت باش ما زمین می دهیم وزمان می گیریم.

دستورملوکانه را که انگار از سعد آباد صادرشده بود ، با توهین هایش شنیدیم ، یخ کردیم. زمینی که او می داد زمین نبود ، همه اعتبار وآبروی ما بود.

 آنقدر زمین دادند ، زمان گرفتند تا ما مجبور شدیم پل را منفجرکنیم ،آن طرف رود اروند سنگر گرفتیم. آن شب چقدرگریه کردیم.

روزی که وارد شهرمخروبه با نخل های سوخته شدیم  ، رئیس جمهور رفته بودآن طرف آب ،همچنان داشت به ما مردم عادی توهین می کرد. 

/ 0 نظر / 5 بازدید