یه پسر کاکل زری

نتیجه تصویری برای اعزام رزمنده جنگ غواص

 

-  یه پسرکاکل زری.

پسرِ ِجوان به سختی توی آن جای تنگ  صورتش را برگرداند به طرف مرد ، نگاهش کرد گفت:

-  بهت نمی خوره ، چند سالشه؟

مرد به سختی دو دستش را که به هم بسته بود بالا برد و صورتش را خاراند گفت:

-   سال نه چند ماه ، شاید دو ماه.

 پسر با تعحب گفت:

-   دو ماه ،الان سه ماه که اینجا هستی یعنی هنوز ندیدیش؟

مرد لبخند زد گفت :

-   نه ، اما برا مادرش نوشتم بزرگ شد غواص بشه .

-  غواص؟

-   آره ، الان مستحبه لحظات آخرذکر بگیم.

حالا خاک تا روی شکمش غواص ها راگرفته بود و با فشار لودر جلوتر می آمد.

همه تشهد می خواندند . صدای صلوات غواص ها با صدای شلیک پی درپی و هلهله و شادی بعثی ها درکناره غربی رود اروند درهم آمیخته بود. روستائیان عرب در گوشه کنار پنهانی اشک می ریختند.

خاک چون موج آب روی سر و صورتشان را گرفت مرد می خندید اما پسر نه.  

/ 0 نظر / 19 بازدید