رفیقان


همزمان با عملیات فتح المبین در فروردین سال 1361 بود وما در دانشگاه "جندی شاپور" اهواز که آن روزها محل اسکان رزمندگان بود و به شکل پادگان درآمده بود مستقر بودیم.

 اما دانشگاه برای ما همچنان دانشگاه ماند و ما درس های جدید می آموختیم. هنوز دیپلم نگرفته در دانشگاه ثبت نام شده بودیم واین از رانت های آن روزها بود.

حمید که ما می دانستیم درحسرت عمیقی از حضور در جبهه غوطه وربود ، ازدست ما گلایه مندبود و آن روزآمده بود اهواز تکلیف رفاقتمان را روشن کند .

یک کلام می گفت :

 ما چهارنفر با هم قراری گذاشته بودیم.

 ساعت ها در دانشگاه که بسیار زیبا و سرسبز بود قدم زدیم ، من وحسین برای حمید توضیح دادیم ، نشانه گذاشتیم حرف هم را تصدیق کردیم وحواله دادیم به بچه های تهران که ما هم غافلگیر شدیم و بسیارغیر منتظره آن توفیق نصیب ما شده است ، اما مرغ حمید یک پا داشت.

 ازهمان روزاول بغضی در صدایش بود که تا وقت خداحافظی بیشتروبیشترشد.

حمیدچند نفری از بچه های شهرری که میشناخت را دید وتلاشی هم کرد آنجا بماند اما نتوانست و در یک بعدازظهر گرم خوزستان پشت وانتی نشست و درافق زیبای جنوب آن قدررفت تا در خورشید و افق غروب محو شد.

حمید رفت ونامه هایش یکی پس از دیگری از راه می رسید.

چه با حوصله سه چهار برگ از وسط دفترچه مشق جدا می کرد و ریز ریز ، ومورچه وار با خطی نه چندان خوش می نوشت و حروف (ی) و (ک) را بیش از اندازه می کشید و فکر می کرد خوشنویسی کرده است.

در نامه ها نصیحت می کرد ، شکایت می کرد ، خاطره می گفت و گوئی برای ما گزارش می داد چه کارهائی کرده است ، چه کسانی را دیده است تا موفق به اعزام شود.

نامه که تمام می شد حاشیه های آن را پر می کرد از دعا ، حدیث و شعارهای حماسی.

 پس از آن هم با خودکار بیک قرمز و آبی و مشکی رنگ نقاشی هایی که خیلی هم قشنک نبودند ازگل و بته ولاله برای ما می کشید و درپاکتی که دست کمی از داخل آن نداشت برای ما می فرستاد.

مدتی بعد ما برای پدافندی عملیات فتح المبین به جبهه "رقابیه" و "تنگه ذلیجان" درکوه های "میشداغ" رفتیم وآدرس پستی ما عوض شد.

 چند روزی از نامه های حمید در امان بودیم که ناگهان سد شکسته شدوسیل نامه ها سرازیر شد.

حمید همچنان گلایه داشت.

نامردها ما چهارنفر با هم قراری گذاشته بودیم.

محمد اما آرامتر بود وطرف ما را می گرفت می گفت:

خب پا داده این ها رفتند ما هم می رویم.

اما حمید دلخورتر از آن بود که این حرف ها آرامش کند. او برای اولین اعزام به جبهه برای خودش و ما آدابی را نوشته بود که ما دونفر پسر بچه های کم وسن سال آن گروه چهار نفره آن را زیر پا گذاشتیم.

زمانه برعکس شده بود ما بچه ها، بزرگتر ها را قال گذاشته بودیم و رفته بودیم جبهه . محمد از همه ما بزرگتر بود سپس حمید و بعد من ودست آخر هم حسین در ریف سنی قرار داشتیم.

وقسمت جالب داستان آن بود که همیشه همه ما منتظربودیم با ارتباطاتی که حمید با بچه های سپاه داشت کار اعزام ما را ردیف کند اما سرنوشت این چنین رقم خورده بود. 

..........ادامه دارد

/ 0 نظر / 68 بازدید