دیده با ن ها ایستاده می خندند

 

کتاب « دیده بان ها ایستاده می خندند » در نمایشگاه کتاب عرضه می شود. 

این کتاب شامل چندین داستان طنز دفاع مقدس است که خانم زهرا وزیری مقدم آن را ویراستاری کرده اند.


 تلاش می کنم تا موعد برگزاری نمایشگاه بخشی از داستان ها رابه نمایش بگذارم.

 

وقتی گفتند چادر بزنید ما نزدیم . همه  واحد ها چادر هایشان را برپا کردند آن وقت ما  با توجه به موقعیت جغرافیایی چادرها ، در بالاترین قسمت تپه چادر واحد دیدبانی  را بر پا کردیم . جائی که بر همه اشراف داشت  و البته به بعضی مسئولین هم کمی بر خورد .

چادر دیدبانی شده بود نَقل صحبت همه . هم محل چادر، تخته سنگ کنارش  و از همه مهم تر نیروهای عتیقه اش .

 اردوگاه ما در اطراف باختران جائی به نام تنگه کنشت بود. منطقه ای که باد وباران های موسمی خاص خودش را دارد . نشان دار شدن چادر ما هم به آب وهوای منطقه ربط داشت .

کنار چادرما تخته سنگ بزرگی بود که وقت بیکاری آنجا می نشستیم ، با بقیه شوخی می کردیم ، خودمانی بگویم دست می انداختیم .

آن تخته سنگ انگار نیروی جادوئی داشت که وقتی روی آن نشسته  بودیم حتی جذبه فرمانده گردان هم بی اثر می شد  صابون ما به تن او می خورد . یک بار شیشه مربائی را روی سنگ گذاشته بودیم همه به صف شده ، نشانه گیری می کردیم که فرمانده در حین عبور از کنار چادر در تله تعارف ما قرار گرفت ، بفرما زدیم قبول کرد چند سنگ بپراند. از آنجا که خاصیت سنگ پرانی این است که هر وقت کسی نتواند هدف را بزند ناخودآگاه کنترل از دستش خارج شده ، تشویق به ادامه سنگ پرانی برای زدن هدف مخصوصا که شیشه باشد می شود، فرمانده هم نتوانسته بود جلوی نیروهایش هدف را بزند جو گیر شد . فرماندهان زیر دست که از دور این صحنه را می دیدند نه جرئت جلو آمدن داشتند نه می توانستند بی خیال شوند باید فرمانده را از دست بچه های تخص دیدبانی خلاص می کردند . البته چند نفرشان حاج آقا هائی گفتند اما فرمانده در آن حال بیشتر حواسش به شیشه مربا بود تا آنها . وقتی یکی از سنگ ها در دل شیشه نشست و آن را شکست تازه فرمانده به خودش آمد که با آفرین واحسنت ما روبرو شد . باقر هم با ژست یک مربی تاکتیک گفت :

-          حاج آقا خوب بود اما باید بیشتر تمرین کنید .

فرمانده رفت ودعوای بچه ها برای شکستن شیشه مربا ی دیگر سر گرفت چرا که...... 

/ 0 نظر / 10 بازدید