سرفتنه یکم

 

دفترچه آماده به خدمت گرفته بودم باید خودم را معرفی می کردم که بازنده های انتخابات سر بلند کردند، اغتشاش کشور را فرا گرفت . اخبار شلوغی ها که اعلام شد مثل وقتی که سیل یا بلای خانمان سوزی اتفاق افتاده باشد دلم گرفت.البته آن بلا ها اعزام مرا به تاخیر می انداخت اما درآن وضعیت نمی دانستم چکار کنم . نمی دانستم تاریخ تولد من اشکال داشت یا اغتشاش گران زمان مناسبی را انتخاب نکرده بودند.

همه می خواستند راهنمائی کنند اما بیشتر توی دل مرا خالی می کردند .شوهر خاله ام که از قدیم سیاسی و همیشه مخالف بود و به جرم اختلاس دوسال درزندان بود ،دور گرفته بود پیشنهاد می داد اصلا خودم را معرفی نکنم چرا که چند روز دیگر اوضاع تغییر می کند.می گفت :

اوضاع الان مثل سال پنجاه وشیشه  دیگه تا سرنگونی فاصله ای نیست.

همسایه مان می گفت اگر بروم تفنگ دستم می دهند مستقیم مرا می فرستند صف اول نیروهای ضد اغتشاش .

زن همسایه اما بیشتر می فهمید با تجربه از سربازی پسرش می گفت :

اول سه ماه آموزشی دارن بعد می فرستنشون تو یگان .

 پیرمردی که پدرشوهرمستاجرمان بود معتقد بود مرا به عجب شیر می فرستند و ازخاطره معاف شدن خودش با پرداخت صد تومان در زمان مصدق یاد می کرد.آن لحظه مادرم گفت :

 کاش الان هم پول می گرفتند معاف می کردند .

ملیحه خانم زن سوپری سر کوچه که سربازی پسرش را خریده بود گفت :

 اصلا خوب نیست بچه ها باید برن سربازی مرد  بشن .

من  اما بیشترمی خواستم زنده باشم  وقت برای مرد شدن داشتم حتی اگر در عجب شیر خدمت می کردم

دراین میان من بلاتکلیف بودم وهر لحظه درجه آن بالا وبالاتر می رفت و تبدیل به استرس می شد .

شب آخرکابوس های بدی می دیدم.خواب عجب شیر را می دیدم که در سرما مجبورمان می کردند کوهی از برف پادگان را با قاشق چای خوری جمع کنیم. من هرتکه از یخ وبر فها را با قاشق بر می داشتم لیز می خورد دوباره روی زمین می افتاد.دلم می خواست مصدق می آمد صد هزارتومان به او می دادم معاف می شد م .

خواب پادگان بعد از سال 56 را می دیدم که همه ما سرباز هائی را که منظم بودیم ، سروقت دفترچه گرفته بودیم  و خود را معرفی کردیم  جمع کرده بودند. قرار بود فرمانده پادگان  که یک سرفتنه یکم بود برای تنبیه ما بیاید . وقتی سرفتنه یکم آمد متوجه شدم او همان شوهرخاله مختلس خودم است اما انگاراو اصلا مرا نمی شناخت و فقط به فکر اختلاس از ما بود دستور داد جیب های ما را تفتیش کنند.

خواب دیدم سواری با اسب ، زره دون کیشوت را به تن کرده وبا نیزه ای در حال جنگ با یک سطل آشغال می باشد . دست آخر سطل اشغال را رها کرد به تعقیب من پرداخت.من نمی توانستم بدوم یا فریاد بکشم .تا از خواب پریدم .

روزبعد وقتی سوار براتوبو س به طرف ایستگاه راه آهن می رفتیم تا باقطار به یک شهر ساحلی  برویم متوجه شدم از شدت دلهره حوله ومایوی شنا ی خودم  را برنداشته ام .زیرا مسئول تقسیم سربازها گفته بود:

 سرباز نیروی دریائی باید شناگر خوبی باشد .

 با خود گفتم :

حالا این قدر اغتشاش کنید تا جون تون دربیاد خیانتکارهای وقت نشانس بازیافت .

/ 0 نظر / 10 بازدید