نجیب

 

 

 

 

بعد از کیلومترها رانندگی ازخط اول برای جلسه به قرارگاه آمده بود. از راه رسید،خسته وکوفته بهانه می گرفت که بچه های  واحدشناسایی حرفش رانمی خوانند باهم جورنیستند. امامن می دانستم او دلتنگ است ، به تانکرآب اشاره کردم به طعنه گفتم :

حالا یه لیوان شیرموز برام می گیری؟

می خواستم بداند قبولش دارم و خودمانی ترباشد، حرفش رابرایم بزند. لیوان را به دستم داد. گفتم:

 منطقه با گازهای شیمیایی آلوده شده جلسه تشکیل نمی شه.

 به چشمانش نگاه کردم ، نگفت کیلومترها مرا کشاندی اینجا یک لیوان آب دستت بدهم برگردم خط ، نجیب نگاهم کرد. دلتنگ بود. او رفت من همیشه دلتنگ او هستم.

/ 4 نظر / 3 بازدید
mostafa67

عجب داستان غم انگیزی[نگران]

پروانه

سلام دلگیر ...و دنیای غم و دلتنگی

فریده چوبچیان

سلام انسان های پاک و خالص همیشه در یاد خواهند ماند : گاه غایبی خاطره اش هزاران آینه را به تصویر می کشد . مانا باشید.[گل]