مسمارداغ

 

 

فکر کرد در که بسوزد،او آرام می گیرد.اما هرچه آتش شعله ورترمی شداو هم گــُر می گرفت .از آتشی که درپای کوهی از زین چهارپایان حجاج  در کنار برکه غدیر در جان او افتاده بود  .آن وقت که محمد(ص) گفت :

-   او مولای شماست.

ودست علی(ع) را به سوی آسمان گرفت .

همان جا نقشه ی دیگری کشید. که  آسمان هم در آن نقش داشت، وقتی پدرخون نوزادش را به آسمان پرتاب کرد.

/ 1 نظر / 4 بازدید
م.وزیری

سلام... دنبال یه داستان داغ برای حضرت زهرا (س) میگشتم این داستان هم جزو کلمات کلیدی بود.. خواندم .. خیلی داغ... نه آتش بود ...چقدر جالب در قالب کلمات ، کینه دشمنان را نشان دادید...