انتظار

             امیرمحمد چپ می رود راست می رود ، صدایش را تغییرمی دهد و ادای مریلا زارعی در نقش " الفت" را درمی آورد می گوید" خزالت بتس" و دور چرخ ویلچر مادر بزرگ بازی می کند ، همه می خندیم.ازهمه بیشتر مادربزرگ قربان صدقه اش می رود.

برای هربارگفتن این تکه کلام بغلش می کند به خودش می چسباند ،می بویدش و می بوسد، آن وقت همه می خواهیم گریه کنیم.می دانیم امیرمحمد را به عشق امیرومحمد که هر دو عمو های من بودندمی بوسد.وقتی پسرم به دنیا آمد از او برای نامگذاری اجازه گرفتیم چشمانش برقی زد و  رخصت داد. دیگرمطمئن شد نه امیرمی آید و نه محمد.

پدرم می گفت آن روزهادرست شب عید بود، بچه های تعاون سپاه که مسئول رساندن خبرشهادت بسیجی ها بودند آمدند خانه ما. سابقه داشت می آمدند وازخانواده رزمندگان سرکشی می کردند وبرای عیدجایشان را خالی می کردند.آن روزها هنوز پدربزرگ زنده ، قبراق وسرحال بود.

خانمی که از همه مسن تربود کلی زمینه چینی کرد تا خبر را برساند. وقتی گفت بچه ها توی جزیره مجنون عملیات سختی را انجام داده اند و پسرهای شما هم توی جزیره بودند ، مادر بزرگ پرسیده بود" جزیره مجنون ، شمالی یا جنوبی". زن لحظه ای مکث کرد به اطرافیانش نگاه کرد نمی دانست چه بگوید و اطلاعات نظامی کاملی نداشت. مادربزرگ گفت" شاید هم طلائیه بودند چون بچه های لشکربیست وهفت ازطلائیه هم زدند به خط".

راننده ای که همراه زن ها بود بیشتر می دانست وگفت "درسته حاج خانوم گردان مالک اشتر توی جزیره جنوبی عمل کرده". بعدکلی با مادربزرگ حرف زده بود و از جزئیات عملیات ، تلفات دشمن ونتایج آن با هم صحبت کرده بودند. این ها نتیجه دقت او درشنیدن اخباروخواندن روزنامه ونامه های امیرو محمد بود.

 بچه های مسجد که از جبهه می آمدند برای مرخصی ، مادربزگ ساعت ها با آنهاحرف می زدندگاهی شام یانهارهم آنها را نگه می داشت.آن وقت پدر بزرگ می گفت:

- خوب بچه های مردم روتخلیه اطلاعاتی کردی،حالا می تون برن سرخونه وزندگیشون.

 مادربزرگ کد های روی نامه های امیر ومحمد را هم خوب می شناخت و کشف رمز می کرد. مثلا وقتی کدجدید را روی پاکت نامه های صلواتی می خواندمی گفت " لشگربیست وهفت از"کوزران" جا کن شده آمده دوکوهه".

آن روز ، دست آخرپدر بزرگ خندیده بود وگفته بود:

-        حاج خانوم این خواهر برادرها نیامدن گزارش جنگ بدن به فرمانده کل قوا .

و در اینجا چنان مادر بزرگ را نشان داد که همه خندیدند .حتی زن های تعاون سپاه که دل توی دلشان نبود از اتفاقی که چند لحظه دیگر در شرف وقوع بود. سپس ادامه داد:

-        مثل این که یه خبردیگه دارند.

مادربزرگ هم نه گذاشته بود و نه برداشته بود گفته بود:

-    چرا نبایدگزارش بدن، باید گزارش بدن ما بچه هامون رو فرستادیم بجنگند باید بدونیم کجا وچیکارکردن،دیروزنمی گرفتمت ازروی چهارپایه می افتادی من شب عیدی چه خاکی به سرم می کردم، نمی گفتند حاج اصغر دو تا پسر داره خودش رفته بالا چهار پایه خو نه تکونی؟

-        تو منوگرفتی خودم دست گرفتم به دیفار.

مادر بزرگ رو کرد به زنها گفت:

-  می بیند تو رو خدا حالا من گرفتمش ها ازدیفارتشکر می کنه .

همه خندیده بودند وفهمیدند"دیفار" تکه کلام شوخی پدر و مادر بزرگ از زمان جوانیشان درقدیم بوده است. زن ها درپایان خبراصلی را دادندکه" امیرومحمد توی عملیات خیبر مفقودالاثرشده اند".

 اطلاعات نظامی مادربزرگ بعدها بیشترشد و به درد هم خورد. بعد از جنگ آمریکا و عراق وسقوط صدام ، مادربزرگ دقیق اخبار را رصد می کرد با اخبار بیست سی سال پیش مطابقت می داد ودنبال نشانی ازامیر و محمد بود. معتقد بود هنوز زندان هایی مخفی وجود دارد که ممکن است پسرانش در آنجا اسیر دشمن باشند.

صدام را گرفتند ومحاکمه و اعدام کردند اما نه امیرآمد نه محمد.

 

           

/ 0 نظر / 21 بازدید