ساعت کنسرو

 

خواب خواب خواب ،چقدرخوابم می آمد و دلم می خواست پتویی بردارم بروم توی سنگر متروکه، تاصبح سیربخوابم. اما حیف که نمی توانستم. درآن شبِ سرد پائیزی در بالای ارتفاعات بلندغرب کشور، نگهبان پُستِ سوم بودم، باید تاساعت دو بعد از نیمه شب نگهبانی می دادم. بعد ازعملیات موفق ما و تصرف ارتفاعات مشرف به شهر مرزی، واحد های گشتی رزمی  بعثی چند بار قصد نفوذ به خطوط ما را داشتند.

با پتو روی جعبه مهماتی که جلوی درسنگر بود نشستم ، مشغول بستن بند پوتین شدم. هر چقدر داخل سنگر زیر زمینی و مستحکم، گرم و مطبوع بود، بیرون سوزِ سرما و باد سرد بیداد می کرد. مجیدایستاده بود با سرنیزه ای ازقوطی کنسرو ،ماهی می خورد. هرشب که او پاسبخش بود، شام را سرپا و در چند وعده می خورد. یک قوطی کنسرو را سرشب باز می کرد تا اذان صبح آن راتمام می کرد. اگربه داخل قوطی کنسرو نگاه می کردیم می توانستیم بفهمیم ساعت چند است و چند پُست نگهبانی دیگر تا صبح باقیمانده است. آن روز ما برای ترمیم بخشی ازکانال ، چهارصد کیسه سنگری را ازخاک خیس  پرکرده بودیم، تمام تنم خسته و کوفته بود، خواب خیلی می چسبید.

زیپ اورکت را تا زیر گلو بالا کشیدم ، کلاه را برسر گذاشتم بندش را هم بستم.مجید سرنیزه راپاک کرد توی غلاف گذاشت درِحلبی قوطی کنسرو را بست. قوطی را داخل قابلمه نان ها گذاشت. بند اسلحه تاشو را روی شانه اش جابجاکرد گفت :

-       حَسن جون بریم داداش.

-       بریم آقا مجید .

-       پتو رو هم همراهت بیار.

-       پتو؟

-       آره پتو .

پتو را مانندشال گردن دورگردنم انداختم، خمیازه ای کشیدم پشت سر مجید به راه افتادم. باد سرد به صورتم خورد، لرزیدم. متوجه شدم راهی که می رویم  به طرف خاکریز اول نیست بلکه به طرف سنگر متروکه است. سنگری که بین ما و بچه های دسته ی دو قرارداشت. نزدیک سنگرِ متروکه که رسیدیم مجید به ساعتش نگاه کرد گفت :

-       خب حالاوقت داریم، برو توسنگرسرما نخوری یه هماهنگی با بچه های دسته دو انجام بِدم.

باخود فکرکردم ،، خب مرد حسابی هماهنگی هاتو انجام می دادی بعد مارو از خواب بیدار می کردی ده دقیقه خواب هم ده دقیقه هست ها ،،.

داخل سنگرگرم بود. باتعجب متوجه شدم امیرو قاسم ، نگهبان های قبل از من هم توی سنگرخوابیده اند. گوشه سنگرنشستم به گونی ها تکیه دادم. باقیمانده خواب درته چشمانم خودنمایی می کرد. نمی خواستم دوباره به عالم خواب برگردم اما ده دقیقه چرت زدن خودش دست کمی ازخوابیدن نداشت، لِذت خودش راداشت. آرام آرام پلک هایم سنگین شدند، چون حصیری روی پنجره چشمانم پائین آمدند از دوجناح به هم دست داده و الحاق صورت گرفت.

باصدای قاسم و تکان های مداوم او ازخواب بیدارشدم. پتو پیچیده نشستم اطراف رانگاه کردم نمی دانستم کجاهستم.امیر جانماز را جمع کرد توی جیب پیراهنش گذاشت گفت: 

-       پاشو وقت نمازه.

                                                      ******

صبح وقت صبحانه کنار سفره نشسته بودیم که مجید با کتری بزرگ سیاه چای وارد شد. سعی کردم نگاهم را با نگاهش تلاقی کنم اما او که تجربه های زیادی دراین زمینه داشت، زرنگ تر از این حرف هابود که به روی من بیاورد. خوب که دقت کردم متوجه شدم نگاهش را از امیر و قاسم هم می دزد. او که نگاهش به دنبال آرزویش ، فقط به آسمان بود . روزی هم به همانجا پرکشید.    

 

/ 0 نظر / 29 بازدید