تمرد

 

 

همه به زمین خیره شده بودند.به چشمان فرمانده نگاه نمی کردند،مبادا یکی از آنها را برای آن ماموریت سخت انتخاب کند.چون شاگردانی که خود را از تیررس نگاه معلم مخفی کنند، مبادا آنهاراپای تخته سیاه بخواهد.

میان یک دسته ویژه شناسایی ازنیروی داوطلب که غرق در تجهیزات بودند، یک نفر داوطلب برای انجام آن ماموریت نبود. فرمانده که با موفقیت عملیات شناسایی را انجام داده بودوسط نخلستان نزدیک خط دشمن ستون گشتی شناسایی رانگه داشت ،امامستاصل فقط وقت را ازدست می داد. آخرین اشعه های نورمُنور از روی کلاه های آهنی محوو همه جا تاریک شد.

دیگرآن اطاعتِ روزهای اول عملیات رادربچه هانمی دید،هرکدام به بهانه ای از زیربار ماموریت شانه خالی می کرد،می خواست دیگری داوطلب شود.فرمانده به ناچاربرای آخرین باربا آنها اتمام حُجت کردگفت:

-  برادرها نمی خوام خودم انتخاب کنم یکی از شماباید داوطلب این ماموریت باشه.

ازسنگ صدادرمی آمد، ازآنهانه. از آن همه بلبل زبانی، شوخی های گذشته خبری نبود، دسته جمعی با سرسختی در برابر فرمانده  تَمرد می کردند.

فرمانده همه را از نظر گذراند، چقدر همه را دوست داشت حیف باید یکی را انتخاب می کرد. پیرمردی که سعی می کرد پشت دیگری مخفی شود را صدا زد گفت :

-  مش رحیم ، شما بیا جلو برادر.

مش رحیم روی برگرداند به خط دشمن خیره شد، دوباره گوش هایش سنگین شده بود. فرمانده جلورفت دست روی شانه اش گذاشت فقط با سراشاره کرد. مش رحیم چون اسپندی میان آتش بالا و پائین می پرید و اعتراض می کرد که:

-       برادرآخه چرامن این همه برادرهای جوان ترازمن هستندکه بهتراز پس این ماموریت بر میان.

اما فرمانده تصمیم خودراگرفته بود. همه می دانستند حرف اوچون یک کاسبِ کار کشته وقدیمی ،یک کلام است.

رزمنده ها بامش رحیم خداحافظی کردند. بعضی هم از او خجالت می کشیدند. سرشان رابالا نمی گرفتند،با اوچشم درچشم شوند مبادا پیرمرد از آنها بخواهد جای اوبه ماموریت بروند، مخصوصا کوچکترین رزمنده.

فرمانده نقشه را زیرلباس مش رحیم گذاشت، دکمه پیراهنش را بست. پلاک شناسایی خود را از زیر پیراهنش بیرون کشید، آن را از وسط نصف کرد. مش رحیم را در آغوش گرفت بوسیدو حلالیت گرفت، نیمه پلاک را کف دست او گذاشت گفت:

-  این ماموریت تکلیفه، ما مجبور هستیم درگیر بشیم تا گردان های دیگه  قیچی نشن.

 بقیه هم مانند فرمانده با مش رحیم وداع کردند ، نیمه پلاکشان را به رسم امانت به او سپردند، آخرین یادگار برای پدر و مادر خود.

مش رحیم گریان به طرف عقبه حرکت کرد. می رفت ، می ایستاد قد و بالای جوان ها را نگاه می کرد، سر تکان می داد به حال خود تاسف می خورد. فرمانده ستون را به راه انداخت به طرف سنگر های کمین دشمن. مش رحیم ایستاد نیمه پلاک سهم خود و همسرش را از بقیه جدا کرد بوسیدبه راه افتاد. نیمه پلاک کوچکترین رزمنده ، تنها پسرش را.

 

/ 0 نظر / 41 بازدید