تصمیم پدرانه

فرمانده دستور راحت باش داد. پای کارقبل ازریختن غواص ها توی رود اروند خواست با بچه هایش حرف آخر را بزند، اتمام حجت کند. گفت "کارسختی درپیش رو داریم. نشانه هایی هست که بعثی ها هوشیارشده اند,دراین عملیات راه بازگشت دشوار است".مکثی کرد ادامه داد:

-   هرکه فکرمی کند نمی تواند ادامه دهد ، توی تاریکی بازگردد،تا اینجا هم اجَر عملیات شامل همه شده است.

کهن سال ترین غواص که همه"باباعسلی"صدایش می کردند یکه خورد ، برخواست ایستاد فین هایش رابه یکی سپرد، ازفرمانده اجازه گرفت به طرف آخرستون به راه افتاد. همه متعجب نگاهش کردند، نه به آن همه اصراربرای همراهی باغواص ها نه به ...

این دفعه دوم بود که ستون معطل او می شد.سرشب که فرمانده شرط گذاشته بود میان او و نوه اش یک نفر را می تواند برای عملیات ببرد،در قرعه کشی پیرمردبرنده شده بود.

مسئول تدارکات بود و به بهانه نوه اش آنجا بود. همیشه درحین آموزش های سخت باظرفِ عسلِ زنبور کندوی های خودش، کنار رود بود،از بچه های خسته و سرمازده گُردان چون پسران خودش پذیرایی می کرد.

ستون آماده حرکت شد به راه افتاد. نزدیک اسکله سرو صدایی بلندشد ،برای بارسوم ستون ایستاد.

پیرمرد از راه رسید.دست نوه اش را در دست گرفته بود بی حرف و سخنی او را توی ستون، پشت سرفرمانده جا داد، برگشت توی ستون ، سرجای سازمانی خودش ایستاد، فین هایش را گرفت زیر بغل زد انگار هیچ اتفاقی رخ نداده.

فرمانده فقط سری تکان داد ، لبخند زد به تصمیم پدرش. 

/ 0 نظر / 11 بازدید