دیده بان ها ایستاده می خندند

آخرین بخش از داستان کتاب " دیده بان ها ایستاده می خندند" کتاب را می توانید از نمایشگاه کتاب -غرفه رسول آفتاب، راهرو 17 وغرفه شماره 19 تهیه نمائید.

 

 

تعمیرگاه تانک

نوحه جدید که می آمد طولی نمی کشید بچه ها می آمدند سراغ ما برای شنیدن نسخه اصلی به قول امروزی ها زبان اصلی بدون سانسور ولی عامه پسند. همیشه که نباید گریه کرد خنده باعث روحیه گرفتن بچه هائی می شود که ماه ها از خانه وکاشانه خود دور بودند . این تز ما بود و بر همین مبنا در نوحه ها دست می بردیم بالا وپائین می کردیم ، می خواندیم . وقتی هم می خواندیم بچه ها جمع می شدند دورمان به قصد کـُشت  سینه می زدند و می خندیدند . البته بودند برادرهائی که مخالف بودند .یکی مرتضوی مداح گردان می گفت :

-  شما به کلام خدا هم رحم نمی کنید .

آخر نوحه هم یک ترجیع بند ثابت داشتیم که همه حفظ شده بودند با هم می خواندیم " ما دعا گفتیم و رفتیم زیر زمین  ، زیرزمین پله نداشت خوردیم زمین "

 روزی بعد از کلاس (ش . م . ه) پیاده به طرف ساختمان برمی گشتیم .بچه ها پیشنهاد بازی فوتبال دادند . کنار ساختمان تعمیرگاه نشستیم یکی از بچه ها رفت توپ بیاورد . همانطور که از سر بیکاری محتویات جیبم را خالی کرده بودم تکه کاغذی که شب قبل از روی نوحه جدید نوشته بودم بیرون افتاد. باقر آن را برداشت مشغول زمزمه شد . در بازسازی آن از باقر هم کمک گرفته بودم  .

کم کم صدایش بلند شد توجه بچه ها به نوحه جمع شد خودجوش جمع شدند به سینه زدن بدون اجبار ، رودروایسی واکراه . آی سینه می زدند .

باقر می خواند :

بسیجیان نینوا

می رن رو مین می رن هوا

همه می شن بی دست وپا

می رن همه پیش خدا

می گن خدا خدا خدا

بده به ما یه دست وپا

یه دست وپای با صفا

باهاش بریم به کربلا

.......

صف ها تشکیل شد دست ها بالا می رفت می خورد توی سینه ها .بعضی بچه ها هم میانداری می کردند  .هنوز باقر شور نگرفته بود که یکی از بچه های تعمیرگاه تانک آرام نزدیک شد با دیدن بچه ها ایستاد شروع به سینه زدن کرد. سرش پائین بود سینه می زد . می دانستم مسئول تبلیغات تعمیرگاه تانک است .گاهی دیده بودم اطراف تعمیرگاه پرچم پلاکارت یا اعلامیه به در ودیوار می زد .

اول توجه نکردم اما وقتی اشک از چشمانش سرازیر شد تعحب کردم . باقر بیت های بی سروته  نوحه را  می خواند ، بچه ها سینه می  زدند ؛ ناصر گریه می کرد.چند لحظه دیگر نوحه به نقطه اوج خودش می رسید بچه ها با شوخی وخنده به هم می ریخنتد تو سر وکله هم می زند. همیشه بعد از شور سوم احمد که میان دار هیئت بود داد می زد 

-  آهای بزن تو سر بغل دستیت.

بچه های به هم می ریختند ومراسم با کشمکش و خنده تمام می شد .آن وقت یک نفر داشت های های گریه می کرد به اشعار ی که عبوث ترین آدم هارا به خنده می انداخت 

درهمین حال نگاهم به احمد افتاد با اشاره به ناصر وضعیت را جویا شدم. احمد چیزی نفهمید از کنار دستی خودش پرسید . بعد کنار من آمد آرام گفت :

-  این ناصر مسئول تبلیغاته . کـَره .

- کـَره ؟

-آره کـَره یعنی ناشنواست .روشندله.

 در آن لحظه مستاصل ترین آدم در میان هزاران رزمنده ای بودم که از غرب تا جنوب می جنگیدند هم از گریه ناصر و هم از حرف احمد  ،، ناشنواست روشندله ،، .

در پشت همه کارها ی ناهماهنگ ما ، حرف ها ی بیجا وخنده دار ، رفتار های بی نظم وتعجب برانگیز یک چیز وجود داشت وآن خنده صادقانه واز ته دل بچه هائی به لطافت گل بود که با آن خود را قانع می کردیم.

 اما این مدل ، بازی با احساسات یکی از همان بچه های گل بود .وای اگر چشمانش را باز می کرد و  می دید بچه ها نوحه خوانی را با مسخره بازی تمام کنند. آن جا بود که باید ما سه نفرهنر خودمان را نشان می دادیم . احمد را صدا کردم گفتم :.....

/ 2 نظر / 12 بازدید
اکبر صحرایی

سلام و خدا قوت به برادر خوبم نویسنده متعهد محمد حسن عزیز. آخرین بخش داستان دیده بان ها...را خواندم و لذت بردم. قلمت همیشه توانا باشد.

م.وزیری

سلام و همیشه موفق باشید... ولی طراحی جلد خوبی نشده ... عکس منتخب خودتان خیلی وزین و زیبا بود...