توپ توی زمین دیده بانی

کتاب « دیده بان ها ایستاده می خندند » در نمایشگاه کتاب عرضه می شود. 

این کتاب شامل چندین داستان طنز دفاع مقدس است که خانم زهرا وزیری مقدم آن را ویراستاری کرده اند .

 تلاش می کنم تا موعد برگزاری نمایشگاه بخشی از داستان ها رابه نمایش بگذارم.

....

اطاعت از فرماندهی در جنگ جای خود،  اما دفاع از حیثیت داخلی ما حرف دیگری بود که نمی شد آن را به راحتی در برابر شعار اطاعت از فرماندهی حراج کرد ، باید آن مسابقه فوتبال را برنده می شدیم .

ما همان سه نفر دیده بان های معروف واحد دیده بانی بودیم ، من باقر و احمد توران . تیم ارکان فرماندهی سه برادری که با هم از خانه فرار کرده بودند و آمده بودند جبهه مرتضی ، مجتبی ، مصطفی که این اخری خودش توپی بود برای خودش ، تپل.

  ما هم برای مسئولیتشان یک آقا اول اسمشان گذاشتیم اما توی بازی همه ی ملاحضات را کنار گذاشتیم ، مردانه وارد مستعطیل ستگلاخی شدیم.

من همیشه به حال فرمانده و برادرانش غبطه می خوردم که اگر هر سه با هم شهید می شدند چقدرخوش به حال خانواده شان بود ، در مراسم ها و شام و ناهار بعد از شهادتشان توی آن اوضاع کوپنی کشور که برخی مسئولین دلسوز همه چیز را سهمیه بندی کرده بودند حتی جبهه وجنگ را ، که شده بود سهمیه ما جنوب شهری ها و درس وخارج از کشور رفتن وپول روی پول گذاشتن در آن شرایط خوب اقتصادی برای تجارت ، سهم خودشان بچه هایشان پسر خاله هایشان و... بر می گردیم به بازی.

تیم ها شکل گرفت و هرکدام ویژگی خودش را داشت . تیم بچه های ضد زره با شعار نفوذ از سپر فولادی ، تیم بچه های واحد صد و شیش با پز تبحر در شلیک های مستقیم توی دروازه و تیم  خمپاره با توانانی وطاقت زیاد و استقامت . چون معروف بود آنهاباید آنقدر گلوله خمپاره توی لوله می انداختند تا پر شود که هیچ وقت هم پر نشد .

تیم تبلیغاتی ها و پرسنلی ها هم مشترک بود . وضو می‌گرفتند ، دعا می خواندند می‌آمدند توی زمین . بیشتر با خودشان بحث و دعوا داشتند برای معرفی مقصر بازی ضعیف خود تا ارائه یک بازی  خوب  در بیابان های اطراف باختران . تیم فرماندهی هم که با پشتیبانی اخم های گاه و بیگاه  خود در حمله و مرعوب کردن بچه ها ،  همه تیم ها را از زمین بیرون کرده بودند، میدان داری می کردند .

پرطرفدارترین تیم ، تیم فوتبال دیده بانی بود با باقر که پاچه های زیرشلواری اش را تا زانو بالا زده بود ، پا برهنه بازی می کرد. احمد هم با خودکار و کاغد وارد زمین شده بود تا با نقشه دروازه بانی کند و من که فقط به اتکای پوتین هایم ، نوک حمله توپ می زدم . بیشتر رجز خوانی ، جر زنی های و خندیدن هایمان به بازی طرف مقابل موثر بود  تا دریبل و تخصص فنی فوتبال . با یک اشتباه طرف بدجوری بازی را رها می کردیم سه نفری می ایستادیم  به طرف می خندید یم تا همه اعتماد به نفسش دود هوا می شد ، توپ را می ربودیم و گلی را به نام خودمان ثبت می کردیم. 

سومین گل را که از میان پوکه های گلوله برنجی تانک که جای دروازه کاشته بودیم رد کردیم ، تیم ارکان فرماندهی به خودش آمد. فرمانده ، برادر بزرگتر با بقیه درگوشی حرف هایی زدند ،نقشه کشیدند و حمله کردند که گل چهارم را هم از میان دو پوکه گلوله تانک زدیم .

مسئول واحد دیده بانی که اوضاع را در خطر می دید با ترفندی وارد تیم ما شد وجای احمد را گرفت که ...

/ 0 نظر / 32 بازدید