انسان هایی داشت جنگ ما

کتاب « دیده بان ها ایستاده می خندند » در نمایشگاه کتاب عرضه می شود. 

این کتاب شامل چندین داستان طنز دفاع مقدس است که خانم زهرا وزیری مقدم آن را ویراستاری کرده اند.

 

 تلاش می کنم تا موعد برگزاری نمایشگاه بخشی از داستان ها رابه نمایش بگذارم.

 

هول هولکی قوطی های کمپوت وکنسرو را توی گونی ریختم چند تا بیسکوئیت پتی بور برداشتم خواستم بروم سراغ آبمیوه ها که صدایی از بیرون به گوشم رسید. وقت کم آورده بودم وکنسروتن ماهی هم پیدا نکرده بودم. ازسنگر تدارکات زدم بیرون توی تاریکی شبحی را دیدم که به طرفم می آمد.

گرسنگی ، خستگی و تشنگی در دوران آموزش آنقدر به ما فشار آورده بود که  طرح یک تک شبانه به سنگر تدارکات را ریختیم وبعد از کلی زیر و رو کردن طرح، آن شب به خط مشد عبدالله یک تک جانانه زدیم.

مثل عملیاتهای واقعی نقشه کشیده بودیم ونیمه شب را وقت حرکت از نقطه رهایی انتخاب کردیم. من خط شکن بودم. تا توی سنگر تدارکات نفوذ کرده بودم وعملیات داشت به مرحله پیروزی می رسید که شبحی آرام به طرف من می آمد. من که یک گونی از اموال خودمان را ازچنگ یک تدارکاتچی سخت گیر نجات داده بودم ، مشد عبدالله. مشد عبدالله همان شبحی بود که به طرف من می آمد. می فهمید به حد وموقعیتش تجاوز کردیم کار مان با کرام الکاتبین بود، قشقرق هایش را دیده بودیم چقدر برای یک قوطی کمپوت دل می سوزاند. زیرنور ماه چهره اش نورانی ترشده بود انگارگریه کرده باشد چشمانش خیس بود. مثل اینکه او هم از دیدن من غافلگیر شده بود ودستپاچگی را در رفتارش دیدم که سعی داشت چیزی را از من مخفی کند، نگاه کردم توی دستانش یک گونی بود که پشت پاهایش مخفی کرده بود، شکل گونی خودم. همان گونی هایی که تویش خاک می ریختیم برای سنگر سازی. نکند او هم شب ها می رفت تدارکات تیپ تک می زد و مسئول تدارکات تیپ از سنگر آذوقه لشگر تک می زد و تدارکاتی چی های لشگر دسته جمعی از بنه رزمی قرارگاه مایحتاج ما رزمندگان را می ربودند. شاید مشد عبدالله گیر افتاده بود وبا گریه خودش را نجات داده بود. از فکر خودم خنده ام گرفت و مشد عبدالله که خنده مرا دید روحیه گرفت پرسید:

- این وقت شب کجا به دنبال روزی خود بودید برادر.

شک کردم نکند فهمیده باشد ، می خواهد خودم اعتراف کنم. گونی مملو از خوردنی ها را نشانش دادم به زبان خودش پاسخ دادم:

- دنبال روزی خود در این بیابان برهوت اخوی.

نگاه حسرت باری به گونی انداخت گفت :

- خوشا به حال شما که از جوانی در این راه قدم برداشتید ما را هم فراموش نکنید.  

اگرکار من بد بود پس چرا مرا تشویق می کرد. هیچ وقت من معنی حرف اینها را نفهمیدم. که خودش ادامه داد :

-        التماس دعا زودتر برویم بهتر است .

و آمد جلو مرا در آغوش بگیرد. گونی از دستم روی زمین افتاد کنار گونی او و با هم روبوسی کردیم و همه چیز به خیر گذشت .از هم جدا شدیم. فهمیدم با زبان بی زبانی به من گفته است من او را ندید بگیرم و او هم کار مرا. زودتر هم برویم کسی ما را نبیند.شب ها چه اتفاقاتی رخ می دهد که ما از آن بی خبریم. او رفت ومن تا نقطه دوم عملیات جایی که تیم پشتیبانی یعنی باقر منتظرم بود دویدم.

او هم با دیدن گونی پر از غنیمت خوشحال مانند دوندگان مسابقه دوی امدادی ، گونی را از چنگ من قاپید شروع به دویدن کرد. من که همچنان مدهوش عطر خوشبوی مش عبدالله بودم ، همراهش می دویدم.

 درنقطه پیروزی همه جمع شدیم. باقر پلاکش را از گردنش در آورد تا در بازکن جنگی که توی زنجیر پلاکش داشت رابیرون بیاورد و درکمپوت ها را باز کند. من هم چندکاسه وقاشق آورده بودم چرا که بیشتر غنیمیت ها کمپوت گیلاس بود، نایاب ترین نوع توی همه منطقه جنگی جنوب.

احمد دستش را تا بناگوش  توی گونی فرو برد و یکی از غنایم رابیرون کشید توی بغل باقر انداخت. یک قمقمه آب. همه به هم نگاه کردیم. بار دیگر یک سجاده ووقتی گونی را سر وته کرد همه وسایل یک نماز شب  دُزدانه توی گونی بود. قمقمه آب برای وضو زیر انداز یک چراغ قوه کوچک مهر ونمازوتسبیح وکتاب دعا وچفیه.

فضا آنقدر سنگین شده بود که باقر واحمد می خواستند مرا بخورند آنقدر بزاق دهانشان ترشح کرده بود وبه دلشان صابون زده بودند.

گونی من با گونی مشد عبدالله عوض شده بود. همان جا برای من خط ونشان کشیدند ، احمد گفت:

-        اخوی خودت گند زدی فردا هم خودت جوابگو هستی ما دو نفر نه بودیم ونه هستیم.

هرچه اصرار کردم شما هم بودید زیربارنرفتند که نرفتند. مشغول چانه زنی بودیم که صدایی به گوش رسید و شنیدم که مش عبدالله مرا صدا می کرد. فتیله فانوس را پائین آوردم ، حتما فرمانده گردان هم همراش بود، کارم تمام بود.اما ته دلم خوشحال بودم خوب جایی سر رسیده بودند وهمدستانم هم باید جواب می دادند.

باقرواحمد اصرار کردم بروم بیرون . خودم را به خواب آلودگی زدم ودر حالی که چشمانم را می مالیدم رفتم بیرون. مشد عبدالله به تنهایی و با گونی من جلوی سنگر ایستاده بود. با دیدن من گفت:

- خیلی زود خوابیدی خسته بودی؟ تازه با پوتین می خوابی.

خمیازه ساختگی کشیدم فقط سرم را به تائید تکان دادم. دست دراز کرد وگونی را به طرف من گرفت گفت:

- مثل اینکه  وسایل کارمون عوض شده.

دستپاچه گفتم:

- بله عوضی اشتباهی شده.

-  آره برادر اشتپ شده بپر وسایل منو بیار.

خیلی زود همان نیمه شب درتاریکی و پشت سنگردوشکا طی یک قرار رسمی گونی ها را دست به دست کردیم ومشد عبدالله در تاریکی ناپدیدشد قول مردانه دادیم راز هم را فاش نکنیم .

 ما دوباره دور فانوس و گونی غنیمتی جمع شدیم زیر نور فانوس یک یک غنائم را بیرون می آوردیم و بعد از هر موفقیت یک تکبیر آرام می گفتیم. جالب تر این که من هرچقدر تدارکات رازیر رو کرده بودم کنسرو تن ماهی پیدا نکرده بودم اما مشد عبدالله چند کنسرو تن ماهی هم برایمان گذاشته بود که چنان هیجان زده شدیم چند تکبیر بلند گفتیم . من اما هنوز به یاد مشد عبدالله بودم. عجب انسان هایی داشت جنگ ما.  

/ 4 نظر / 20 بازدید
فریده چوبچیان

سلام داستانی خواندنی و جذاب. موفق باشید و همچنان در راه حق[گل]

جادوی قلم

عالی بود و خواندنی. مثل همیشه داستانک هایتان به دل می نشیند. موفق و پایدار باشید