آن روز روز من هم بود

 

 

دشمن ازصبح آتش تهیه ریخته بود. هرطرف را نگاه می کردیم سربازان دشمن کمین کرده مترصد اشتباه ما بودند کار را تمام کنند.من ترسیده بودم یک بار رفتم اما بازگشتم.

قطب نما رامیان انگشنانش گرفت  با ژست دیدبان ها گفت :

-       گراتو بگیرم.

یکدفعه خم شد  گفت:

اینو نگاه کن.

کفشدوزکی بی خیال از گلنگدن دوشکا بالا می رفت  آن راگرفت گفت:

امروز روز من بود.

 

من هم از شجاعتش روحیه گرفتم تا آخربمانم.

 

 

 

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
م.وزیری

سلام... داستانک خوبی بود ... زیبایی طبیعت در روزهای جنگ...

فریده چوبچیان

سلام اول از فضای ویتان بگم چه زیبا و با نشاط شده . و یه تایید نوشته شما گاهی حتی کفشدوزکی نوید شادمانی و شجاعت می شود ،بر عکس آدم های بزدل و ترسو و بی نام ونشان گذشته ایران ، مدیون شجاعت شما ها که از کشورتان دفاع کردید و هنوز هم در پی انسانیت خود و تحقق این هدف تلاش می کنید .درود برشما چه آنان که در خاک خفته اند چه شما که همچنان در این راه زحمت می کشید .زنده باشید و سلامت .آمین

گیلان سبز

آمین آمین آمین