روزمرگی های زنان کدبانوی غزه

مقابل دکان «ابورائد» شلوغ بود.

«ابورائد» رادیو را روی پیشخوان جلوی دکان گذاشت و صدای آن را تا آخر بلند کرد. کاری که همه اهالی خیابان‌های «الشعت» می‌کردند. از هر سو صدای رادیو به گوش می‌رسید. مردم همچنان که به کارهای خود رسیدگی می‌کردند، منتظر شنیدن اطلاعیه‌های نظامی بودند.

«ابورائد» با دقت سیرهای تازه را توی زنبیل گذاشت، مشغول جدا کردن نخود‌های درشت شد، گفت:

- ام قاسم نخودهای خوبی هستند از کشتزارهای «رفح»، تازه و خوب.

«ام قاسم» می‌خواست برای شام «حُمص» غذای مورد علاقه پسرانش را آماده کند که برای استراحت از جبهه شجاعیه برمی‌گشتند.

«وفا» میان سبزیجات دنبال سیر تازه می‌گشت. پسربچه‌ها توی خیابان میان خرابه‌های ساختمان بیمارستان مشغول بازی بودند، با هم رقابت می‌کردند، تمرین جنگی می‌کردند در فتح قله باقیمانده ساختمان فرو ریخته از بمباران. جمال به روی خودش نمی‌آورد که خواهر و برادرش زیر همان قله به شهادت رسیده بودند.

«نورا» با دخترانش آمده بودندحلوای خیرات پخش می‌کردند و برای شادی روح دخترش «مروات» از خدا طلب مغفرت می‌کردند که در بمبارن چند شب گذشته ساختمان «عبدالعزیز اللحیدان» در دانشگاه، توسط اسرائیلی‌ها به شهادت رسیده بود.

رادیو سرود حماسی مقاومت را قطع کرد و آخرین اطلاعیه نظامی ارتش اسرائیل را می‌خواند.

همهمه‌ای برپا شد. «ابورائد» دستپاچه مردم را از دکان بیرون کرد. همه به طرف پناهگاه دویدند. پسر بچه‌ها روی قله بالا و پائین می‌پریدند، رو به آسمان شکلک درمی‌آوردند. «ابورائد» به کمک پیرزنی دوید که می‌خواست خودش را به پناهگاه برساند. ارتش اسرائیل به مدت هفت ساعت اعلام آتش بس کرده بود.


/ 0 نظر / 54 بازدید