از ما اصرار از پیرمرد تدارکات انکار

 

 

 

 

ازما اصرار از پیرمرد تدارکات انکار.

-   حق ما رو خوردین .

-  کدوم حق برادر من که هر چی جنس از تدارکات لشگر گرفتم بین  بچه ها مساوی تقسیم کردم .

-  ما از شما نمی گذریم .

آخه چرا برادر ها شما جای نوه ها ی من هستید خدا را خوش نمی آد از دست من ناراضی باشید .

-   خدای ما هم بزرگه .

صدای اسماعیل مسئول دسته ، پیرمرد را ازدست ما نجات داد که کم کم داشت باورش می شد در حق ما کوتاهی کرده ومظلوم نمائی ما را نیمه تمام گذاشت :

-   چیه باز این پیرمرد ما رو اذیت می کنید .

-   برادر شما بیا بگو من چه کوتاهی در حق این سه تا برادر کردم .

-   جدی نگیر حاج آقا بیشتر هم بهشون دادی.

برای اینکه یک وقت کم نیاوریم گفتم :

-   بابا خُب نمی تونید از رزمنده  ها پشتیبانی کنید بفرمائید .

-   من به عنوان مسئول دسته می گم بیشتر از این نمی تونیم فرمایش؟

- خُب زودترمی گفتید .زنگ می زنیم تهران یه کامیون جنس بفرستند اینجا .

بلوف آخر را همه ی بچه ها شنیدند که پس از جر وبحث اطراف ما جمع شده بودند با تعجب ما را نگاه می کردند.خودشان گاهی جر وبحث می کردند اما نه برای شکم .یکی می خواست ظرف ها را بشوید دیگری با زور جارو را از دست دیگری می گرفت واینکه کدام بیشتر نگهبانی بدهد کار به جر وبحث می کشید .

شب بعد به قول خود عمل کردیم .بعد از شام همه در اطاق ها استراحت می کردند که با جارو جنجال همه را صدا کردیم بیایند سهمیه تدارکات شان را بگیرند . از اولین اطاق شروع کردیم با سلام وصلوات به بچه ها پرتقال ومربای اهدائی دادیم که قول داده بودیم با یک تلفن از تهران خواهد رسید . باقر یک چاقو دست گرفته بود پشت سر هم پرتقال پوست می کند می خورد ودهان بچه ها می گذاشت به شرط شیرینی پخش می کردیم .فقط  بلند گو دستی کم داشتیم ویک چهارچرخه.

 روز های گذشته اگر مربا می آوردند به هر دسته دو یا سه شیشه مربا می رسید ما به هر نفر یک شیشه دادیم .کنار اطاق ارکان بیشتر توقف کردیم تا مسئول دسته وپیرمرد هم آمدند به آنها بیشتر دادیم . دو دست مسئول دسته پر شده بود از شیشه مربا وپرتقال احمد یک شیشه به زور در جیب شلوار او فرو کرد او حیران ما را نگاه می کرد .احمد در آخر به پیرمرد گفت :

-   حاج آقا فردا هم دوباره کمک های اهدائی می رسه .

باقر که دهانش پر بود لپ هایش بادکرده وآب از لب ولوچه اش روان بودخطاب به پیرمرد گفت :

-    شفارشبدین شفارش.

-    چی رو فشارش بدیم؟

باقر پرتقال ها رافروداد نفس عمیقی کشید گفت :

-    سفارش حاج آقا سفارش بدین چه جنس می خواهید از تهران بفرستند .

بعد اطرافش را نگاه کرد به طرف تابلو اعلانات رفت یکی از اطلاعیه های روی آن را برداشت تا کرد خودکاری از جیب یکی از بچه ها بیرون کشید گفت :

-    هر که هرچی می خواد بنویسه .

بچه های گروهان که رجز خوانی شب قبل ما را دیده بودند باورشان شد که نه ما واقعا کاره ای هستیم .کاغذ وخودکار دست به دست می گشت وبچه ها سفارش می نوشتند:

-   بنویس ماژیک .

-    ماژیک که تبلیغات داره .

-     بنویس یه توپ چهل تیکه بیارن .

-     قند قند بنویس قند زیاد بیارن.

در پایان خیلی متواضعانه از بچه ها عذر خواهی کردیم که بیشتر نداشتیم به آنها بدهیم اگر به خودمان هم نرسید اشکالی ندارد .غافل از اینکه از هر کدام یک جعبه برای خودمان نگه داشته بودیم .

 صبح روز سوم  در گروهان 2 سر وصدائی برای صبحانه بلند شد .روز دیگر دوباره پیرمرد با چند نفر از بچه های گروهان 3 جر وبحث کوتاهی داشت. چند روزی بود بعضی صبحانه نان خالی می خوردند .کم کم احساس ترس در ماپدیدار شد .اعتراض ها داشت رازی را فاش می کرد .

یک شب بعد از نمازدر راه بازگشت کلاه منشی گروهان را گرفته ودست رشته کنان تا جلوی ساختمان دوید ه بودیم که ناگهان در جمع مسئول گردان مسئول تدارکات مسئول گروهان وراننده وانت تدارکات گیر افتادیم .مثل دانش آموزانی که حین شلوغی درکلاس توسط ناظم مدرسه غافلگیر شده باشند خنده در دهانمان خشک شد بی حرکت ایستادیم . سه مجسمه بلاهت با دهان باز .

 ترکیب جلسه سرپائی واضطراری یک چیز هائی را به یاد ما می آورد .جلسه ای که با ورود ناخود آگاه ما به آن وحضور راننده وانت ، تنها شاهد یک راهزنی شبانه می رفت به یک دادگاه نظامی تبدیل می شد .منشی با زرنگی کلاهش را ازچنگ ما قاپید رفت  .

 همان وقت راننده داد زد :

-   خودشونن. بخدا خودشونن حاج آقا.

راننده که با دیدن ما فهمید از اتهام نجات پیدا کرده هر سه نفر ما را به زور پیش فرمانده برد .کارمان تمام بود . پیرمرد نگاه خاصی به ما کرد که ماحساب دستمان آمد . تلافی همه اذیت های ما را در می آورد .

راننده خطاب به پیرمرد و فرمانده گفت :

/ 2 نظر / 4 بازدید
شورافکن

ایول من اولین کسی بودم که نظر گذاشتم بیا به من سر بزن . . . دلم به یاد تو امشب لبالب از شور است تو کیستی که حریمت چو کعبه مشهور است؟ میلاد نبی اکرم (ص) و امام صادق(ع)گرامی باد. در پناه خدا و سایه سار ولایت.