اهدایی امت فرانسه به جبهه های نبرد باطل علیه حق

کتاب « دیده بان ها ایستاده می خندند » در نمایشگاه کتاب عرضه می شود. 

این کتاب شامل چندین داستان طنز دفاع مقدس است که خانم زهرا وزیری مقدم آن را ویراستاری کرده اند.

 

 تلاش می کنم تا موعد برگزاری نمایشگاه بخشی از داستان ها رابه نمایش بگذارم.

قوطی های شیر وعسل چهارکیلویی ، کنسرو گوشت گاو، شکلات های تخته ای بزرگ انواع خوراکی های خوشمزه ، چه کار کرده بودند فرانسوی ها برای بعثی های جنایتکار. مشغول خوردن بودیم و کوله ها را هم پر می کردیم که باقر سراسیمه آمد گفت:

عجله کنید بچه ها عقب نشینی کردند ، نجنبید اسیرمی شیم.

بعد از پایان مرحله اول عملیات وقتی می خواستند خط جدید را تثبیت کنندجایی که ازنظر نظامی مناسب بود می شد خاکریز خط مقدم  .

اما ما دیده بان هایی که مامور به یک گردان نیروی پیاده بودیم ،چون متخصصان خبره مواد غذایی بی خیال مارک شکلات های خارجی را می دیدیم ، طعم نوشید نی ها را مزه مزه می کردیم به حرف باقر و حرص وجوش خوردنش وَقعی نگذاشتیم که صدای شلیک یک تیر ما را در جای خود میخکوب کرد ، قوطی سنگین شیر وعسل از دست من رها شد درست روی انگشت پایم توی پوتین فرود آمد شروع کردم به دور خودم چرخیدن هر کس از دور مرا میدید فکر می کرد دارم گانیه بازی می کنم.

 جلوی درسنگر باقر را دیدم در حالی که از شدت گرما پیراهن نظامی را از تن در آورده بود و  بند حمایل ، قمقمه و ماسک ضد گاز شیمیایی  را روی زیر پیراهن بسته بود،  ، کلاشینفک  را مانند آرتیست ها فیلم وسترن یک دستی رو به بالا گرفته بود . دود از لوله تفنگش بیرون می رفت ، پشت به نور ایستاده بود . آب دهنم را قورت دادم گفتم:

دیوونه چی کار می کنی اون فشنگ مال بیت الماله می تونی اون دنیا جواب بدی؟

احمد قوطی کنسرو گوشت گاوی را به طرف باقر پرتاب کرد ، باقر جا خالی داد . احمد گفت:

مُوجی ترسیدم خُب می ریم حالا، یک کاره.

احمد هیچ وقت دیده بان خوبی نبود ونشانه گیری اش مشکل داشت برای همین هدف گیری اش را  تصحیح کردم ، گفتم :

ده تا به چپ چهار تا بالا

باقر خندید جلو آمد گفت :

خِنگا بچه ها ی پیاده خط رو کشیدن عقب الان عراقی ها بفهمند میان می برنمون بغداد.

همین که مارا ترسانده بود راضی بود و دلش غَنج می زد. احمد رفت سراغ جعبه های کنسروگفت :

برن عقب ، ما دیده بان هستیم کاری با نیروپیاده ها نداریم ، خودمون بر می گردیم.

باقرکلاش را حمایل کرد رفت سراغ صندوق یخچالی ، نوشابه ای بازکرد مشغول خوردن شدگفت:

ازمن گفتن بود وگرنه خیالی نیست باشیم به عیشمون برسیم بغداد هم بردنمون هستم.

گفتم : کلواوشربو ولا تنفجرو، هول نکنید این جا دیگه مال خودمونه .

آنقدرآن سنگرتدارکات فتح شده برای ما که ماه ها نان وخرما خورده بودیم وآب بودارِ تانکرها را نوشیده بودیم جذابیت داشت حاضر بودیم پیه اسارت را هم به تن خود بمالیم .

باقر نوشابه دوم را هم بازکرد گفت:

واقعا این ها با این همه امکانات وتدارکات چرا روحیه شهادت طلبیشون این قدر پائینه؟

احمد به زور چند کنسرو در جیب بیرونی کوله اش فرو کرد گفت :

آخه برادرهای بعثی ما که فکرنمی کردند می خوان بیان جنگ بهشون گفتن تورمسافرتیه می ریم گردش دور دنیا برای همین از همه دنیا بهشون کمک می کنن.

چندگلوله خمپاره نزدیک سنگرزیرزمینی منفجر شد دلمان لرزید اما به روی خودمان نیاوردیم.هر چقدرخورده بودیم چند برابر بارکردیم .کوله هارا به پشت انداختیم که باقر برانکاری آورد گفت: بریزید پُرش کنید.

 فکرخوبی بود برای ما سه نفر دیده بان که همیشه مثل سربار گردان های پیاده بودیم. نه جای درستی بهمان می داند نه سهمیه جیره جنگی داشتیم واصلا توی آمارهیچ واحدی نبودیم وقت عملیات، آواره. هرچه به دستمان رسید از خوردنی ونوشیدنی روی هم انباشته کردیم یک طرف برانکارد را باقر وطرف دیگررا احمدگرفت حرکت کردیم. جلوی درسنگر مکثی کردیم اطراف را برانداز کردم خبری نبود. چندکلاه آهنی بعثی ها روی زمین افتاده بود برداشتیم روی سر گذاشتیم ، برای اطمینان سالم به مقصد برسیم. به راه افتادیم که ناگهان .....

/ 0 نظر / 20 بازدید