غروب اسارت

انگشت شصت دستش را بالا می گرفت به نیم دایره ی سفید ناخن که نشان کمبود کلسیم بود خیره می شد می گفت :

-  مثل خورشید می مونه که تو افق گم می شه.

سالها بود که دیدن خورشید توی افق برای ما بچه های کمپ ملحق که در آمار اسرا نبودیم آرزو بود، کنارش می نشستیم به دور از چشم ولید ،غروب خورشید را در افق شصت دست راست او تماشا می کردیم.

روزی که بعثی ها جنازه بی جان او را روی زمین می کشیدند تا ازاردوگاه خارج کنند برای خداحافظی دور پیکرش جمع شدیم. خواستم برای آخرین بارافق خورشید را نگاه کنم تازه آن موقع فهمیدم ما سالها طلوع خورشید  را تماشا   میکردیم.    

/ 2 نظر / 3 بازدید
م.وزیری

سلام... نگاه کردم ...دیدم ،آسمان ابری بود...

پروانه

سلام ما ...بعضی از ما ...چرا اینقدر دوریم از آنها . آنها که روزی در میان بی تفاوتی این کوچه های روزمرگی گمشان کردیم .تردید یا ترس است که نمی گذارد آسمان آنها را ببینیم . از طلوعشان ...از غروبشان دوریم آنها که همیشه به اندازه همه اردیبهشت های بهاری دیروز و فردا درکنارمان هستند .