شیپور جنگ

 

  

افسرارشد سواره نظام دولت مرکزی آمریکا توی"پی تی"یک چادرسرخپوستی نشسته بود. یک چادردوستی که بر بلندترین تپه مشرف به اردوگاهِ سرخپوستان دایر شده بود تا مذاکره سرسخت ترین قبیله سرخپوست ها با افسر ارتش سواره نظام ، که نماینده دولت مرکزی بود در آن انجام شود.

"گاوسربزیر" میانجیِ ارتش وقبیله ی "بزریش سفید" بود. اولین شرط ارتش سواره نظام آن بود که همه جنگجویان قبیله تا پایان مذاکره درچادرهای خود بمانند. از طرفی هم چندین ماه بود که ارتش سواره نظام جلوی رودخانه بزرگ را بسته بود وآب آن را به سوی دشت سرازیر کرده بود. حربه ای که می خواست با آن سرخپوست های شجاع را به سر میز مذاکره بنشاند زیرا در میدان کاراز همیشه از آنها شکست خورده بود.

"بزریش سفید"گیسوان بلند و سیاه رنگش راروی سینه انداخته و دست توی سینه ایستاده بود. پوستینی از پوست بوفالو روی شانه داشت که باحاشیه دوزی ابریشم ونخ های پشمی به رنگ های فیروزه ای و زرشکی تزئین شده بود. آن روزهیچ پَر پرنده ای روی سرنداشت. هیچ نشانی ازجنگجویی در او دیده نمی شد. اوحاضرنشده بود سوار بر اسب جنگی "کرو"به این جلسه بیاید. فقط یک چوب رقص به شکل اسب همراه داشت. نشانه ای برای ابراز دوستی بیشتر به دشمن دیرینه  قبیله اش که هروز به دنبال یک ترفند بود.

یکی ازسربازان سواره نظام به داخل چادر وارد شد و پیغامی را درگوش افسر گفت. افسرهمچنان که گوش می داد، با دستمال گردن خود ور می رفت ، سرش رابه علامت تائیدتکان می داد، لبخند می زد. وقتی سربازحرف هایش تمام شد از چادر خارج شد. افسرسواره نظام اعلام کرد دولت مرکزی همه خواسته های قبیله"بزریش سفید"راپذیرفته است باید شروط مذاکره انجام شود. درمهمترین آن شروط آمده بود جنگجویان قبیله باید همه سلاح خود را تحویل دهند. شرطی که رئیس قبیله همیشه با آن مخالف بود.

 تشریفات انجام شد و"بزریش سفید" زیر توافق نامه ها را  مُهر کرد.

همهمه ای درچادرپیچید وسرخپوست ها به هم تبریک گفتند. "بزریش سفید" یک سرخپوست به نام "خرگوش دونده" را نزد خود خواند پیغامی به او داد و او را روانه کرد تا به رئیس قبیله برساند. رقص شادی آغاز شد و سر وصدای آواز آنها همه چادر را پر کرده بود.

افسرسواره نظام باموهای بلندطلایی وسبیل بلند، بی توجه به "بزریش سفید" به تفنگ لوله بلندش تکیه داده بود ، مشغول خوشگذرانی بود. درشروع برنامه های جشن ناگهان "عقاب بلندبال"با نقابی پُراز پَر ولباسی چند رنگ چون خروسی رنگارنگ وسط چادرپرید، رقص کنان دورچادرچرخید. افسر سواره نظام ناخودآگاه دست به اسلحه شد.  اما "عقاب بلند بال" بی توجه به او به کارش ادامه داد. دودِ کم جانی همراه اوکشیده می شد. درحالی که زیرلب وِرد می خواند، چپقی روشن را مقابل افسرسواره نظام گرفت.افسردست روی سرنیزه کمری خود گذاشت نگاهی سوال انگیز به"گاو سربزیر"کرد. با اشاره سر او و لبخندش ، چپق را گرفت.

نمایندگانی ازقبایل لاکوتا، شایان شمالی،آراپاهو توی چادرنشسته بودند. صدای شیهه اسب ها در میان صدای"طبل لاکوتایی"و آواز سرخپوست ها که ازصبح زود دورآتش می رقصیدند و می خواندند ازبیرون چادر به گوش می رسید.

"گاو سربزیر" دود را از حلقومش بیرون داد رو به "بز ریش سفید" کرد گفت:

 چپق مقدس نماد اتصال انسان به آسمان است.

"بزریش سفید" همچنان که به روبرو خیره شده بود ، حرف های او را برای افسرترجمه کرد. افسر به صورت "گاو سربزیر" نگاه کرد پرسید :

چطور این که با سیگار برگ ما فرقی نداره؟

گاو سربزیر گفت :

آیین چپق سه مرحله دارد،تطهیربا دود به وسیله گیاه های مقدس؛ گسترش چپق برای این که تمامی عالم را در برگیرد؛ قربانی کردن کل عالم درآتش چپق.

افسر پوزخندی زد گفت :

قربانی کردن کل عالم در آتش چپق این از همه بهتر است.

نیم نگاهی باتمسخر به سوی "بز ریش" سفید کرد ، دود را به سوی او فوت کرد. سپس تکه ای ازباربیکیو، کباب بوفالو را به دندان کشید گفت:

سرزمین زیبایی دارید پر از نعمت است پس کی رقص آهو اجرا می کنید.

 رقصی که در گذشته رئیس قبیله با آن مخالفت کرده بود.

گاو سربزیر گفت:

پس از پیمان دوستی امروز، همه این زیبایی ها متعلق به شماست.

سپس سر بلند کرد و توی صورت "بز ریش" سفید نگاه کرد.او سر به تائید تکان داد.

 بوی کبابِ بوفالو همراه با دودِ چیق ها فضای چادر را پرکرده بود. یکی دیگر ازشرایط دولت مرکزی برای مذاکره بانماینده تنها قبیله پرقدرت سرخپوستی که درحال جنگ با دولت مرکزی بود،همراه نداشتن تیروکمان،سرنیزه وهرسلاحی بود.تیرکمان،تبروخنجر هرآمریکائی رابه یاد جنگ بزرگ "لیتل بیگ هورن" و شکست سخت ژنرال"کاسترو" از سرخپوست ها می انداخت. جنگی تاریخی که یکی از جنگجویان به نام قبیله ، "منتظرِ ایستاده" قهرمان آن نبرد بود.

از طرفی "بزریش سفید"استفاده ازهیچ سلاحی را بلدنبود.او توی قبیله بزرگ نشده و از سختی های هم قبیله ای هایش و جنگ های گذشته چیزی نمی دانست. اوفقط به خاطردانستن زبان نمایندگان دولت مرکزی برای آن ماموریت انتخاب شده بود.

افسرسواره نظام یک یک هدایا ، پوست های دباغی شده حیوانات، سنگ های زینتی را برانداز می کرد. اما چیزی که او و حکومت مرکزی به دنبال آن بودند نه آن هدایا بلکه  طلای معادن سرزمین قبیله "بزریش سفید" بود.

"بزریش سفید"فقط می خواست رضایت افسرسواره نظام راجلب کند آن را در تاریخ  سراسر حماسه سرخپوست ها به نام خود ثبت کند، سنگی کنار الماس بگذارد.

 می خواست اولین سرخپوست باشد که مذاکره ای را که سالها طول کشیده بود به توافق برساند. اوبرعکسِ نماینده قبلی سرخپوست ها ، یعنی "شیریک پا" هیچ شرطی برای سواره نظام نداشت. "شیریک پا"با شجاعت در مذاکرات شرکت می کرد و به آمریکایی ها باج نمی داد. هر وقت وارد چادر می شد همه نمایندگان دولت مرکزی که گروهی در مذاکره شرکت می کردند به حالت آماده باش در می آمدند. "شیریک پا" با جسارت خواستار دستگیری ومحاکمه سرجوخه "ویل راجرز" بود که با شقاوت تمام دویست ونود نفراز مردم قبیله را بی گناه  وقت مهاجرت کشته بود. شصت وشش نفرازآنها کودکانی بی گناهی بودند که ازجنگ چیزی نمی دانستند. همه ی سرخپوست ها "شیریک پا" را به عنوان یک آپاچی قبول داشتند. افسر سواره نظام از اینکه او دیگر طرف صحبتش نبود راضی به نظر می رسید.

 وقتی باردیگر یکی از افراد سواره نظام پیغامی را به افسر سواره نظام رساند ،او با تبختر تکه ای ازکباب بوفالو را به دندان گرفت ، دست کش های بلند را به دست کشید و برخواست ایستاد. وقتی ازکنار"بزریش سفید"می گذشت با تنه ای محکم او را به گوشه ای پرت کرد و به راهش ادامه داد.

وقتی همه ازچادربیرون آمدنددرکمال تعجب مشاهده کردند، ارتش سواره نظام  اردوگاه را به محاصره خود درآورده است. چندین سربازسفیدپوست هم چادرِ دوستی را محاصره کرده بودند. 

"بزریش سفید"همچنان که به لشگر دشمن نگاه می کرد آخرین حرف های فرمانده سواره نظام رابیاد آورد"« تا زمانی که درختان رشد می کنند و آب ها جاری هستند این عهدنامه پا برجاست» و به یاد حرف رئیس قبیله افتاده بود که گفته بود« آمریکائی ها هیچ وقت قابل اعتماد نیستند»

با اشاره افسرارشد، صدای شیپوری دردشت پیچید، شیپور جنگ. لشگر سواره نظام سوار بر اسب های خود به سوی چادرها که در میان دره واقع شده بودند حرکت کردند. مسلسلها شروع به آتش کردند و چهار عراده توپ مسقر در بالای تپه ها شروع به شلیک کردند ، حمله آغاز شد.

درست وقتی که اولین گروه از سربازان سفید پوست به چادرها رسیدند و به آنها یورش بردند حلقه های دود از اطراف تپه ها بالا می رفت. حلقه ای که فقط سرخپوستها ترجمه آن را می دانستند ، دستور آغازحمله به زبان سرخپوستی ؛ همان شیپور جنگ .

 آتش اردوگاه را در بر گرفت چادرها یکی پس از دیگری در آتش سوخت و تنها تیرک های شعله ور چادرها  سرپا بودند، خالی از هر سکنه.

 آن وقت بود که همه فهمیدند چادرها همه خالیست. افسر سواره نظام هنوز منتظر دیدن کشته های سرخپوست ها بود که حلقه ای ازجنگجویان سرخپوست سوار بر اسب وپیاده آهسته از تپه ها سر برآوردند ، بالا آمده ونمایان شدند.آنها ارتش سواره نظام را به محاصره در آورده بودند. رئیس قبیله پیشاپیش جنگجویان ، جنگ را فرماندهی می کرد. رئیسی که هیچ وقت به آمریکایی ها اطمینان نکرد. 

/ 0 نظر / 31 بازدید