گریان ، خندان ، خرمشهر


هیاهوی ما نظامیان کارکشته و آموزش دیده با پسربچه های بسیجی ایرانی که تا ساعتی پیش دشمن بودند و اکنون منجی ما از مرگ ، درهم پیچیده بود.

ما هروله کنان ، خسته و نالان و تشنه ، دست ها را بالای سر برده بودیم ، خود را از مهلکه نجات داده و به سمت پشت خط ایرانی ها می دویدیم .

 آن موقع هم فرماندهان جنایتکاربعثی دست از دست ما برنداشته بودند و مدام ما را زیر آتش خمپاره گرفته بودند ، چند نفر از جمع ما در بین راه با ترکش های خودی کشته شدند،مانند روز اول که پا به خرمشهر گذاشتیم و خیلی از همرزمان ما کشته شده بودند.

آن روز با لشگری مجهز اما عبوس و ناراحت شهر را اشغال کردیم ، اما خندان و آزاد تسلیم شدیم. گریان آمدیم خندان رفتیم. 


/ 0 نظر / 57 بازدید