رفیقان


سی وشش سال پیش در چنین روزی ، سه چهار روز دیگر "روز موعود" بود برای ما سه چهار نفر پسربچه هائی که ادعای رفاقت زیادی باهم داشتیم ، من ، حمید ، محمد و حسین.

دهم اردیهشت ماه سال 1361 و آغاز عملیات بزرگ" الی بیت المقدس" برای ما همان روز وعده الهی بود.

مرارت های زیادی تحمل کرده بودیم ، حرف ها شنیده بودیم ، ترفند ها زده بودیم تا شب عملیات را در خط باشیم اما نشد.

ما چهار نفر رفیق شفیق مدت ها بود بسیج شده بودیم از هر راهی خود را به جبهه برسانیم اما همه راه ها بسته بود تا آن که :

نیمه شب سوم فروردین سال 1361 ما در مسجد بودیم و تازه از گشت شبانه محله بازگشته بودیم .

حاج حسن ناظری که فرمانده ناحیه بسیج بود آمده بود و تازه دور هم نشسته بودیم و سینی چای دور می چرخید که حاج حسن گفت :

پایگاه شهرری فردا اعزام دارد برادرهائی که داوطلب باشند ثبت نام کنند

از بخت خوش ما فقط من وحسین در آن جمع بودیم و از بخت بد حمید و محمد نبودند.

ابتدا فکر کردیم خواب می بیبینم ، نیمه شب در یک روز از ایام تعطیلات عید، سه چهارساعت تا شروع وقت اداری و همه مشکلات ما ، قرار بود هشت صبح در پایگاه شهرری باشیم و به سوی کعیه دل خود حرکت کنیم؟

فقط مشخصات ما و نام پدر را نوشتند

حسین خوشنظر فرزند عزیزالله

محمدحسن ابوحمزه فرزند حسین

و تمام.

آن شب تا صبح چگونه گذشت بماند ، درب حرم حضرت عبدالعظیم بسته بودو ناباوری ما از این که واقعا ما رفتنی هستیم یا نه بماند.

رفتیم خانه ساک ببنیدم و قرار شد صبح روز بعد مقابل درب پایگاه شهرری

حین صبحانه به مادرم گفتم ساکم را ببند .پرسیدند کجا؟ گفتم جبهه. گفتند تا شب برگرد بابا رفته باغ شب بر می گرده.

وقتی جدیت من را در بستن ساک و برداشتن پتو برای آماده شدن دید با تردید گفت : صبر نمی کنی بابات بیاد؟

گفتم نه شاید جنگ تا آن موقع تمام شود ور فتیم که حکایت دیگری دارد.

و به راحتی و خیلی آبرومندانه رفتیم در اتوبوس نشستیم و ده روز بعد در دانشگاه "جندی شاپور" اهواز در میان رزمندگانی که تازه از عملیات" فتح المبین " بازگشته بودند ، بودیم ، آموزش می دیدیم و خوش می گذراندیم تا آن که :

یک روز صبح بلندگو نام و من و حسین را اعلام کرد و گفت درب جبهه ملاقات داریم.

چشمتان روزبد نبیند که تا رفتیم مقابل درب دژبانی ، حمید را دیدیم که چون نارنجک ضامن کشیده ، فقط منتظر رسیدن جرقه از مسیر خرج فرعی تا خرج اصلی و انفجار بود.

و البته پدر و مرحوم عموعبدالله که به اتفاق برای ملاقات آمده بودند اهواز.

حمید که فکر می کرد ما خلف وعده کردیم و او و محمد را با همه عشق و علاقه اش به همراهی با ما و جیهه جا گذاشته ایم و نا رفیقی کردیم فقط وقت روبوسی آرام در گوش ما گفت: نامردها

 و داستان های من حمید ، حسین و محمد از همان جا رقم خورد.

امروز سالهاست حسین پس از سیزده سال دوری از وطن در میانه قطعه 26 بهشت زهرا (ع) آرمیده است.محمد در گوشه چپ قطعه 26 آرام گرفته است . مزاری هم برای حمید که دیگر بازنگشته در سمت راست قطعه 26 در نظر گرفته شده است که فقط سنگ مزاری دارد و حمید در هور و جزایز مجنون همچنان جا خوش کرده است و هر سه نفر آنها دست در دست هم رفتند .

...........ادامه دارد

/ 0 نظر / 152 بازدید