زیرنگاه سنگین اما مهربانش جرئت نداشتم سرم رابلند کنم به زمین خیره شده بودم، با نوک پوتین روی رمل ها ی داغ جنوب خط می کشیدم.بقیه دورترایستاده بودند ‏نگاهم می کردند ، نگاه مملو ازسرزنش. بی جهت به نقشه و طرح های عملیاتی او که با جان ودل روی آن کار کرده بود ایراد گرفته بودم  می خواستم تجربه ام را به رخش بکشم. اوهم خیلی راحت قبول کرد گفت:

باشه با نقشه شما شروع می کنیم.

وقتی عملیات به خطرافتاد، بچه هادرخطر محاصره قرارگرفتند ، به خط اول آمدعملیات، خط و مهمتر از همه مرا نجات داد.

مرانجات داد، در آخرین لحظه ترکشی قلبش رازخمی کرد، اما هنوزلبخند برلب داشت .

مرا نگاه می کرد، زیرنگاه سنگین اما مهربانش جرئت نداشتم سرم رابلند کنم به زمین خیره شده بودم.  قلب من هم انگار زخمی بود.