ایستاد دوستش را نگاه کرد که هنوز برای رفتن به راهی که با هم نقشه اش را کشیده بودند ، مردد بود. بااین که خیلی دوستش داشت گفت:

نه تو دلت نیست بیایی من رفتم.

خم شد نقشه عملیاتی به قول خودش تقویم  کاریشان را برداشت دست سایبان چشم کرد به افق خیره شد به طرف خط دشمن جرکت کرد.راهی که دوستانش رفته بودند.

خانواده اش را هم با خود برد تفنگش که می گفت همچون همسرش است دو نارنجک که پسر هایش بودند وسربند سبزی که چون دخترش آن را دوست می داشت.