زن دستی به قاب عکس پسرش کشید با چفیه شیشه آن را تمیز کرد ، رو به شوهرش گفت:

-  دلم برای حمید تنگ شده چرا نمی نویسید‏، داستان و سه تار را تار گرفته.

مرد پوستین را روی شانه اش جابجا کرد. قلم نی را درقلمدان  گذاشت میزکوچک را از خود دور کرد. تار را به دست گرفت ،  نواخت.

تار را کنار گذاشت ، دفترچه دست ساز نارنجی و قدیمی اش را برداشت، نوشت:

- امروز ده هزار و یکصدو ونود و نهمین روزاست که از پسرمان خبری نداریم منتظرش هستم ازجزیره مجنون باز گردد.