صبح سرد آبان ماه درایستگاه راه آهن ایستاده بودم به روز اعزام فکرمی کردم ، باران می بارید. رو به آسمان به بچه ها گفتم:

-  اصلا امروز یه جوریم باور می کنید؟

راه افتادم ساک ها را یک یک روی شانه انداختم ساک دیگر از سوی  دیگررها  شد، دور خودم می چرخیدم.کلافه شدم و گریه ام گرفت  ، با چه روئی پنج ساک را به خا نوادهایتان برسانم.