بعد از کیلومترها رانندگی ازخط اول برای جلسه به قرارگاه آمده بود. از راه رسید،خسته وکوفته بهانه می گرفت که بچه های  واحدشناسایی حرفش رانمی خوانند باهم جورنیستند. امامن می دانستم او دلتنگ است ، به تانکرآب اشاره کردم به طعنه گفتم :

حالا یه لیوان شیرموز برام می گیری؟

می خواستم بداند قبولش دارم و خودمانی ترباشد، حرفش رابرایم بزند. لیوان را به دستم داد. گفتم:

 منطقه با گازهای شیمیایی آلوده شده جلسه تشکیل نمی شه.

 به چشمانش نگاه کردم ، نگفت کیلومترها مرا کشاندی اینجا یک لیوان آب دستت بدهم برگردم خط ، نجیب نگاهم کرد. دلتنگ بود. او رفت من همیشه دلتنگ او هستم.