آفتاب داغ ظهرعاشورا مستفیم روی بدن شهدا می تابید. شهدایی که ازصبح با زبان تشنه توی  نخلستان درمحاصره  لشکر دشمن جنگیده بودند. آخرین مجروح با تمام توان اززمین بلند شد سرنیزه اش را بالا گرفت فریاد زد:

-          لبیک یا...

 تیری بر گلویش نشست بی جان کناردیگر شهدا افتاد دبگرحرکت نکرد.

سکوت که برقرارشد به دستور فرمانده بعثی ، تانک ها به سوی بدن شهدا به راه افتادند.