آسمانِ گرفته و ابری هانوفر ، امروز بیشتردلگیرم کرد. نزدیک رود لاینه کنارساختمان کتابخانه قدیمی با آجر های قرمز رنگ که مانند کاخ های قرون وسطی خیس و نمناک ‏‏‏وسط پارک ‏ایستاده  ، بی اختیار بغض گلویم را فشرد یاد حمید افتادم و شعاری که همیشه با فریاد می خواند:

-  من ایرانیم آرمانم شهادت.

ازسرمای شمال آلمان در هانوفر مرا به گرمای داغ  جنوب ایران ،‌ فکه برد دریک بعد ازظهر شهریور ماه سال شصت و دو وقتی خمپاره شصت درست پشت سرما افتاد مرا از همرزمم جدا کرد. برای همیشه.