برگه تسویه حساب در دست آماده بازگشت به خانه بودیم که فرمانده در آخرین لحظه در ایستگاه راه آهن چند داوطلب می خواست . ما شجاعانه جلو رفتیم اعلام آمادگی کردیم. ماموریت هرچه بود نباید خودمان را روی مین می انداختیم، تا صبح نگهبانی می دادیم یا بیست کیلومترمی دویدیم تایک پیام رمز را به خط مقدم برسانیم . اما آنقدر جدی ومسئولانه برخورد کردیم که گوئی بایدمی رفتیم پشت خط سوم دشمن چند مجروح جامانده ازیک عملیات نفوذی را به جبهه خود باز می گرداندیم حاضر به یراق . فرمانده دیگ بزرگ شام را درکنار وانت تدارکات نشان داد :

-         زحمت بکشید شام برادر ها رو ببرید داخل قطار.

طعم خوش برنج با مرغ سرخ شده هوش از سر ما ربود که مدت ها بود کنسرولوبیا وغذای سرد خورده بودیم اما نتوانستیم ناخنک بزنیم . دیگ ها را در کوپه مسئول تدارکات گذاشتیم نان وبقیه مخلفات را هم بردیم ماموریت تمام .

بین راه قطاربرای نمازتوقف کرده بودکه دوباره صدای فرمانده بلند شد چند نفر داوطلب می خواست . حدس ما که فرمانده برای پخش غذا داوطلب می خواهد دست ما را بالا برد تا دلی از عزا در بیاوریم . هر سه نفر آماده مقابل فرمانده به صف ایستادیم فرمانده گفت :

-         نه شما نه شما یک بار زحمت کشیدید .

سیریش شدیم تا امتیاز ماموریت را بنام خود سند زدیم . با شنیدن ماموریت جدید جا خوردیم همه به مرخصی می رفتند ما باید برمی گشتیم منطقه . راننده یکی ازماشین های گردان که از ماموریتی به جبهه برمی گشت در بین راه مسموم شده بود با همراهش در بیمارستان بستری بود ما وظیفه داشتیم ماشین را تحویل بگیریم با بار به منطقه برسانیم.

 صبح زود بنزین زدیم یک کیلو تخمه گلپر خریدیم راه افتادیم . جاده خلوت بودوما یکه تازآن که ناگهان رکورد سرعت ما از سوی یک رقیب شکسته شد . یک وانت نو که می خورد اهدائی مردم به جبهه باشد   می خواست از ما سبقت بگیرد ، بزا از راه برسی . راهش رابستیم .چپ رفت بستیم راست رفت بستیم . راننده آن که عصبانی شده بود در یک حرکت غافلگیرانه از شانه خاکی سمت راست جاده از ماسبقت گرفت  با یک نیش گازدر چشم بر هم زدنی دور شد.ماشین نو وجاده خلوت . به هم نگاه کردیم دهان بسته معنی نگاه یکدیگر را فهمیدیم . تحمل آن هم با پدال گاز بود که در زیر پای من گیر کرده بود.

تخته گاز مثل ماشین های مسابقه به تعقیبش پرداختیم تاموفق شدیم با سبقت خطرناکی وانت را پشت سر بگذایم.  نشانه اش پرچمی بود که پشت آن بسته بودند . وقتی از کنار وانت می گذشتیم گوئی در رقابت رالی جهانی اول شده بودیم .

کم کم جاده شلوغ تر شد و باید آهسته برانیم. در حال خودمان بودیم تخمه گلپر می خوردیم ناگهان دوباره وانت اهدائی را جلوتراز خود دیدیم .وانتی که می خورد اهدائی مردم باشد با پرچمی که روی آن بسته شده بود . به هم نگاه کردیم احمد گفت :

-         دوباره کشیده تو خاکی ما نفهمیدیم.

طوفان شروع شد مانند گلوله توپی که با خرج سنگینی پرتاب شده باشد حرکت کردیم .یک وانت نو وصفر کیلومتر بدون بار مثل قرقی می رفت وما با یک وانت قدیمی که بار سنگینی هم داشت تعقیبش می کردیم .

 در جنگ همه چیز نابرابربود و ما با سختی می ساختیم ومی سوختیم حرف نمی زدیم .

 درست در لحظه ای که راننده  وانت اهدائی فکر نمی کرد حتی به گردش هم برسیم او را جا گذاشتیم . در حین عبور از کنارش هر سه نفر برایش دست بلند کردیم شکلک های خنده دار در آوردیم .او هم با پرروئی تمام با خنده برای مادست بلندکرد.

با چراغ و بوق راننده های دیگر متوجه شدیم طناب بارها شل شده اند . مجبوربه توقف شدیم . طناب ها را محکم بستیم حرکت کردیم .هنوز خوب سرعت نگرفته بودیم که در کمال ناباوری  وانت اهدائی را دیدیم  جلوتر از ما برای خودش می تاخت ومی رفت . حتما در توقف کوتاه جلو افتاده بود .یک دنده معکوس وگاز پشت گاز دوباره وانت را گرفتیم .

در طول جاده چندین بار دیگر وانت اهدائی از ما جلو افتاد وما هم در نهایت قدرت مقام اولی را از او گرفته رکورد خود را حفظ کردیم  .گاهی از زندگی هم سبقت می گرفتیم برای حفظ رکورد خود تا نزدیک دره هم رفتیم اما نجات پیدا کردیم .

فقط چیزی که متوجه آن نبودیم نمی فهمیدیم راننده وانت اهدائی چطور مخفیانه و در نهایت نامردی از ما عبور می کرد . از جاده فرعی می رفت ، پشت کامیون یا اتوبوس سبقت می گرفت نفهمیدیم  هر چه بود ناگهان مثل اجل معلق جلوتر از ما قرار می گرفت وخیلی عادی و معمولی می رفت  انگار هیچ اتفاقی رخ نداده است .

وارد منطقه جنوب شدیم وجاده های کوهستانی را پشت سر گذاشتیم . در جاده کفی دید بهتر ی داشتیم.از یک کیلوتخمه مشتی مانده بود که دوباره وانت را آن دور ها دیدیم سوار بر باد می رفت . پرچم نشانه هم خودش رادر بادمی کشت.

تا خودمان را به وانت برسانیم در حد عملیات بزرگ زرهی کارکردیم .چراغ پشت چراغ لائی کشیدن های پی در پی ، حرکت مارپیچ ؛ سبقت از چپ وراست و هر کاری که به وانت اهدائی برسیم .مشکل کامیون های سنگین کمرشکن واتوبوس ها بودند که پشت هم صف کشیده آرام می رفتند .

با هرترفندی بود همه وسایل نقیله را پشت سرگذاشتیم اما هنوز فاصله مابا او زیادبود . مثل باد می رفت ودور می شد .خوشبختانه نزدیک یک ایستگاه صلواتی بین راهی ازدحام کامیون واتوبوس های نظامی سرعت وانت را کم کرد به وانت رسیدیم  . وانت توقف کرد وما هم نا خود آگاه پشت سرش قرار گرفتیم . رزمنده ای ما را به پارکینگ موقت در بیابان کنار ایستگاه صلواتی هدایت کرد تا جاده بسته نشود پشت سر وانت اهدائی وارد پارکینک شدیم .

 وانت اهدائی جلوی ما بود اما لحظه ای بعد یک وانت دیگر اهدئی با همان پرچم  ازپشت سر ما آمد کنار ما ایستاد . خوب که دقت کردیم حدود بیست وانت یک شکل در پارکینگ بودند و ازپشت سر ما هم یک یک به آنها اضافه می شدند .وانت هائی که با چه زحمتی از آنها سبقت گرفته بودیم. از تعحب نزدیک بود شاخ دربیاوریم .

وقتی همه راننده های وانت ها کنار هم جمع شدند تازه متوجه موضوع شدیم .ازپلاکارتی که دست شان بود .

کاروان اهدائی امت حزب الله به جبهه های جنگ.

برای پشت سرگذاشتن هرکدام ازوانت هاچقدر نقشه کشیده وحرص خوردیم . لائی کشیدیم سبقت خطرناک گرفتم تا مرز سقوط در دره رفته بودیم .