انگشت شصت دستش را بالا می گرفت به نیم دایره ی سفید ناخن که نشان کمبود کلسیم بود خیره می شد می گفت :

-  مثل خورشید می مونه که تو افق گم می شه.

سالها بود که دیدن خورشید توی افق برای ما بچه های کمپ ملحق که در آمار اسرا نبودیم آرزو بود، کنارش می نشستیم به دور از چشم ولید ،غروب خورشید را در افق شصت دست راست او تماشا می کردیم.

روزی که بعثی ها جنازه بی جان او را روی زمین می کشیدند تا ازاردوگاه خارج کنند برای خداحافظی دور پیکرش جمع شدیم. خواستم برای آخرین بارافق خورشید را نگاه کنم تازه آن موقع فهمیدم ما سالها طلوع خورشید  را تماشا   میکردیم.