به گل ها خیره شد به فکه رفت. صدای فرمانده را شنید:

- با اشاره من به طرف کانال.

 هرچهارنفردویدندخود را از محاصره بعثی ها نجات دهندکه ترکشی او را برزمین انداخت. دوستانش نجات پیدا کرده یک یک از معبرعبور کردند، او جا ماند.

وقتی از هوش رفت هنوز صدای شنی تانک های دشمن در گوشش بود.

پشت دست به چشم کشید،سه شاخه گل روی مزار فرمانده و همرزمانش گذاشت که پیکر بی هوش او را تا پشت خاکریزخودی رسانده بودند اما خود یک یک بر زمین افتادند.