فصل گیلاس ،دوتا گیلاس درشت  جدا می کرد کنار آئینه می رفت گیلاس ها رابه گوش خود آویزان می کردبه یاد آخرین دیدار. روز آخر روبروی  آئینه ایستاده بود که او آمدگیلاس ها را روی گوش او آویزان کرد گفت :

- این هم گوشواره های زیبا برای تو.

- جدا کردم بخوری.

-  ما تو خط مقدم کمپوت گیلاس زیادمی خوریم ، تازه با هسته هاش هم جنگ هسته ای راه می اندازیم.

هرسال فصل بهارگیلاس می خرید کنار آئینه سالگرد وداع شان راجشن می گرفت.سالگرد روزی که مرواریدی از دریای چشمانش جدا شد روی گونه هایش لغزید وخیلی زود فرو افتاد.

مرواریدها هم دیگرعجله نداشتند،یک یک چین های گونه اش را پشت سرمی گذاشتند آهسته روی گل های قالی می غلطیدند.