زل زده بود به عکس پسر جوانی که به او می خندید قلبش داشت ازجا کنده می شد، باور نمی کرد. عقب رفت به درخت تکیه کرد.

خاله کوچیکه با همسایه شان آمده بودندخانه آنها. بعدازچندین باررفت وآمد او را راضی کرده بودند زن همسایه عکس پسرش را بیاورد تا او ببیند. عجله مادربرای آن بودکه فرزندش برای مرخصی از جبهه بازمی گشت می خواست همان شب مراسم خواستگاری پابگیرد.خاله آنقدرازخوبی پسر تعریف کرد تا اوراضی شد.دست آخرگفت:

- حیف خودم دختر ندارم داشتم یک لحظه صبر نمی کردم.

عکس همان پسربودکه شب قبل دیده بود.ازدرخت جدا شد جلوتر رفت پای حجله ایستاد.گرمای لامپ کنار قاب صورتش را اذیت کرد.خنده پسر شبیه خنده مادرش بود، وقتی ازاو رضایت گرفت.