وقتی گفتند چادر بزنید ما نزدیم . همه چادر هایشان را برپا کردند آن وقت ما  با توجه به موقعیت چادرها در بالاترین قسمت تپه چادرواحد دیدبانی را بر پا کردیم .جائی که بر همه اشراف داشت  و البته به بعضی مسئولین هم کمی بر خورد .

چادر دیدبانی شده بود نـَقـل صحبت همه . هم محل چادر، تخته سنگ کنارش  واز همه مهم تر نیروهای عتیقه اش .

 اردوگاه ما در اطراف باختران جائی به نام تنگه کنشت بود. منطقه ای که باد وباران های موسمی خاص خودش را دارد .

 نشان دار شدن چادر ما هم به آب وهوای منطقه ربط داشت .

کنارچادرما تخته سنگ بزرگی بود که وقت بیکاری آنجا می نشستیم با بقیه شوخی می کردیم خودمانی بگویم دست می انداختیم .

آن تخته سنگ انگار نیروی جادوئی داشت که وقتی روی آن نشسته بودیم حتی جذبه فرمانده گردان هم بی اثر می شد  صابون ما به تن او می خورد . یک بار شیشه مربائی را روی سنگ گذاشته بودیم همه به صف شده نشانه گیری می کردیم که فرمانده در حین عبور از کنار چادر در تله تعارف ما قرار گرفت قبول کرد چند سنگ بپراند .از آنجا که خاصیت سنگ پرانی این است که هر وقت کسی نتواند هدف را بزند ناخودآگاه کنترل از دستش خارج شده ، تشویق به ادامه سنگ پرانی برای زدن هدف مخصوصا که شیشه باشد می شود، فرمانده هم نتوانسته بود جلوی نیروهایش هدف را بزند جو گیر شد . فرماندهان زیر دست که از دور این صحنه را می دیدند نه جرئت جلو آمدن داشتن نه می توانستند بی خیال شوند باید فرمانده را از دست بچه های دیدبانی خلاص می کردند . البته چند نفرشان حاج آقا هائی گفتند اما فرمانده در آن حال بیشتر حواسش به شیشه مربا بود تا آنها .وقتی یکی از سنگ ها در دل شیشه نشست وآن را شکست تازه فرمانده به خودش آمد که با آفرین واحسنت ما روبرو شد.باقر هم با ژست یک مربی تاکتیک گفت :

-   حاج آقا خوب بود اما باید بیشتر تمرین کنید .

فرمانده رفت ودعوای بچه ها برای شکستن شیشه مربا ی دیگر سر گرفت چرا که او به این کار مشروعیت بخشید .البته برای ما هم بد نبود که می توانستیم این طور با فرمانده صحبت کنیم .از طرفی مسئول واحد خودمان دورادور ایستاده بود چه حرصی می خورد . می دانست تا آن موقع که حریف ما نبود از آن به بعد دیگر نمی تواند جلوی ما را بگیرد .

در یک بعد از ظهر روی تخته سنگ نشسته بودیم که باد شروع به وزیدن کرد .شدت وزش باد زیاد شد در یک لحظه چادر تبلیغات از جا کنده شد چند بار غلت خورد دورتر به چادر دیگری گیر کرد.صحنه خیلی مضحکی پدید آمد .مسئول تبلیغات که خوابیده بود ناگهان پتو پیچیده بلند شد نشست هاج واج اطراف را نگاه می کرد .گروه ما که بی بهانه ساعت ها به همه می خندید این صحنه را دید . همه زدیم زیر خنده . خنده ای که در تمام اردوگاه پیچید توجه همه به چادر تبلیغات جلب شد .انگار آمده باشد پیک نیک. وسط بیایان وسایلش را دورش چیده ومیان آن نشسته بود .

مسئولین تبلیغات که همه یک شکل هستند به درد هر کار ی می خورند الا چادر زدن . همه عینک های یک شکل دارند با دو دست ، دست می دهند واهل مصاحفه وهیکلی که ما به آن می گفتیم تیپ عقیدتی پس تعجب نکردیم با اولین فشار باد چادر پرواز کرد. مسئول تبلیغات بیشتر از خندیدن ما عصبانی شد تا غلت خوردن چادرش وما هم ول کن نبودیم . در بـَر بیابان بعد ازمدتها آموزش آن چنان خندیدن خیلی طرف دار دارد و در اندک زمانی اطراف تخته سنگ پر شد از بچه هائی که حوصله شان سر رفته بود مشتاق تفریح سالم با بچه های بسیار مثبتی مثل ما بودند .شلوغی هم ما را شارژ می کرد برای هنرنمائی گاهی هم چای صلواتی می دادیم .

 هنوز چادر تبلیغات سوژه بود که متوجه شدیم باد چادر تعاون را بد جوری تکان می دهد ، همه به آن سو برگشتیم .

چادر تعاون محکم تر نصب شده بود اما باد های غرب هم برای خودشان حساب وکتابی دارند.در یک تکان شدید چادر تعاون آرام بلند شد هنوز غلت نخورده بود، مثل ماشین های مسابقه که تک چرخ می زنند روی دو چرخ کج راه می روند چادر کج شده بودکه توپ خنده ما منفجر شد وچادر را باد برد . بازار خنده داغ شد بچه های تعاون بلاتکلیف ما وچادر را نگاه می کردند

اگر آنها بعد از عملیات در آمار دست می بردند ونام ما را در لیست شهدا می نوشتند تلافی خنده های ما در می آمد.تا به خود بجنبیم خانواده ها مراسم چهلم ما را گرفته بودند .در جای خود روی تخته سنگ جابجا شدیم داستان تازه شروع شده بود.من باقر واحمد در مرکز بچه ها روی تخته سنگ نشسته بودیم چادر ها را رصد می کردیم . بعضی هم می خواستند کمک کنند  خود شیرینی می کردند مشاوره رایگان می دادند .

بعد از چادر تعاون چادر بچه های ضد زره بیشتر می لرزید .متوجه شدم بچه های ضد زره آرام از تخته  سنگ دور شدند به طرف چادرشان رفتند . شاید می خواستند باعث خنده نشوند .اما هنوز به چادر نرسیده بودند که صدای خنده های بلند ومخلوط به قهقهه های از ته دل ما فضای اردوگاه راپر کرد . چادر ضد زره هم به باد فنا  رفت.آن روزمعنی این ضرب المثل را فهمیدم.

فضای خاصی در اردوگاه حاکم شده بودهمه موضوع چادرها را پیگیری می کردند .آن روز یک یک چادرها را باد برد و ما به آنها خندیدیم .خنده ای که شاید تاوان داشت . فقط چادر ما سر پا مانده بود .

کم کم بادفروکش کرد همه دلخور مشغول نصب دوباره چادر ها بودند وما پیروزمند روی تخته سنگ آنها را نگاه می کردیم به هنر چادر زنی خودمان افتخار می کردیم .ما برای خوردن چای به داخل چادر رفتیم .

ساعتی گذشت نشسته بودیم که باقر سراسیمه وارد چادر شدو گفت :

-   بچه ها باد شروع شده همه منتظر هستند به ما بخندند .

از چادر به بیرون سرک کشیدم سرعت باد بد نبود.جالب تر اینکه همه ی بچه ها  دسته دسته ایستاده بودند چادر ما را زیر نظر گرفته بودند . لحظاتی بعد باد شدید شد.باقر دست پاچه بیرون رفت و زود برگشت گفت :

-    آبرومون می ره فقط منتظرن به ما بخندن.مخصوصا مسئول تنبلی غات .

کم کم تکان های چادر بیشتر شد .تصمیم گرفتیم همانجا بمانیم از حیثیت مان دفاع کنیم. گوشه های چادر از زیر کیسه های خاک بیرون کشیده شده بود . یک لحظه یک طرف چادر بلند شد اما همه هجوم بردیم میله چادر را گرفتیم به خیر گذشت . تکان ها بیشتر شد ما همه به میله ها آویزان بودیم با تکان های شدید باد به چپ وراست می رفتیم با صدای بلند می خندیدیم. خند های بلندی که در کوهستان می پیچید.احمد یک یک ساکها وکوله های پشتی را با چفیه به میله ها  بست تا سنگین تر شود. باقر گفت :

-   باید جنگ روانی راه بندازم .

دور خودش چرخید یک لیوان پلاستیکی خالی برداشت با ژست چای خوردن آرام بیرون رفت یک مانورداد وبرگشت لیوان را پرت کرد به میله آویزان شد گفت :

-    چادر بخوابه باید تسویه بگیریم بریم . این ها با حرف هاشون مارو پوست می کنن.

انتقام همه خنده های زهر دارما را می گرفتند.باد چنان می وزیدکه بیا وبپرس . همه آویزان به میله ها بودیم که عقب چادر تعادلش به هم خورد . همه  هجوم بردیم از میله ها آویزان شدیم.چنان محکم نگه داشتیم که میله وسط خم شد وشکست.عقب چادر خوابید.میان چادر وساکها گیر کرده بودیم وچشم چشم را نمی دید.خوشبختانه جلو چادر سرپا بود وبرای ما حفظ آبرو می کرد .کم کمسرعت بادکم شد. آرام اززیر چادر بیرون رفتم ومحوطه را نگاه کردم .اردوگاه مثل جلوی درب سینما بود که همه بعد ازدیدن یک فیلم نه چندان خوب ناراضی می رفتند و با وجود تاریک شدن هوا متوجه وضعیت چادر ما نشدند.آنجا بود که به انتخاب محل چادر دور از همه ودر بالای بلندی احسنت گفتیم .

 بچه های یک یک از زیر آوار چادر بیرون آمدند ودرتاریکی مشغول بر پا کردن چادر شدیم.با هزار ترفند توانستیم یک میله دیگر از تدارکات تک بزنیم .یک نگهبان هم دورتر گذاشتیم هر کس به طرف چادر ما می آمد دست به سر می کرد .

روز بعد درصبحگاه فرمانده بی مقدمه شروع کرد از بچه های دیدبانی تعریف کرد .

از اتحاد ما گفت ومخصوصا تخصص در نصب چادر البته انتقاد هائی هم داشت که مسخره  کردن دیگران بد است واز این حرف ها.در پایان هم برای تشویق وهم برای تنبیه به مسئول واحد ما ابلاغ کرد تا نماز ظهر وقت داریم چادر های نیروهای جدیدی را که به  اردوگاه می آمدند سرپا کنیم.

بیست چادر .ظهر نشده بود ذره ای عقده دردل هیچ یک از بچه های اردوگاه که ما به آنها خندیده بودیم وجود نداشت آنقدر چپ رفتند راست آمدند متلک بارمان کردند :

-    کمک نمی خواهید؟

-     نصبو چادربه تحکم .

-      براد رها یه دستی هم به چادر ما می کشید؟

-      دیگه صدای قهقهه نمی شنویم .

-      این مدل چادر زدن با چادر سر کردن فرقی نداره ها .

وده ها مدل متلک که مختص ما ساخته شد که در هر کدام از آنها کلمه چادر دیده می شد.البته .

البته ما هم بیکار نماندیم اردوگاه بود ما بودیم باد هم می آمد نیروهای تازه نفس هم در راه بودند .پس چادر ها را سرهم بندی کردیم و بی دقت نصب کردیم تا خرج خند های روز های سخت بعد را تامین کنیم. تا باشد از این خنده ها باشد .